و لكن نظر نماييد به راستى گفتارش و واپس دادن امانتش . « 1 »
و از دعوات راوندى منقول است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند كه : ديشب در خواب ديدم كه دو نفر آمدند نزد من و مرا بردند به ارض مقدّسه - كه ظاهرا مراد از آن شام باشد - و ذكر نمودند جملهاى از عجايب كه در آنجا ديدند ، و از آنها اين بود : كه ديدند مردى را بر پشت خوابيده و ديگرى بر سر او ايستاده و در دستش مانند عصايى بود از آهن كه سر آن كج باشد ، پس مىآمد بر يك طرف روى او و به آنچه در دستش بود مىزد از يك طرف دهانش تا قفايش و آن را قطعهقطعه و پاره پاره مىكرد و همچنين بينيش و همچنين چشمش تا قفاى آن ، آنگاه مىآمد به طرف ديگر و مىكرد با او آنچه به طرف ديگر كرده بود . و از اين طرف فارغ نمىشد كه طرف ديگر صحيح و به حال اوّل بر مىگشت . پس مىكرد با او آنچه در مرتبهء اوّل كرده بود ، پس گفتم سبحان اللّه اين چيست ؟ ! .
خبر طولانى است و در آخر آن ذكر شده كه آن دو نفر شرح نمودند براى آن حضرت آنچه را كه ديده بودند در آن شب از عجايب ، و اشخاصى كه ايشان را عذاب مىكردند تا آن كه عرض كردند ، امّا آن مردى كه رسيدند نزد او كه قطعهقطعه مىكردند دهانش را تا قفايش و بينيش را تا قفا و چشمش را تا قفا ، پس آن مردى است كه صبح از خانهاش بيرون مىرود ، پس دروغى مىگويد كه به آفاق مىرسد پس با او چنين كنند تا روز قيامت . « 2 »
و در بعضى از كتب معتبره اين خبر را چنين نقل كرده كه آن حضرت فرمود :
ديدم مردى را كه نزد من آمد و گفت : برخيز ، با او برخاستم ، پس ديدم دو مرد را يكى ايستاده و ديگرى نشسته و در دست ايستاده مانند عصايى آهنين بود كه آن را در گوشهء دهان نشسته فرو مىبرد ، تا مىرسيد ميان دو شانهء او آنگاه آن را بيرون مىكشيد و به طرف ديگر فرو مىبرد پس چون بيرون مىكشيد طرف ديگر بر
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 8 ؛ الكافى 2 ، ص 105 ؛ نور الثقلين ، ج 1 ، ص 496 .
( 2 ) نك ايضا : بخارى ، ج 2 ، ص 104 ؛ فتح البارى ، ج 3 ، ص 251 .