و ما در اينجا اكتفا مىكنيم به ذكر چند امر :
[ اوّل منبر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم و ستون نالنده : ]
اوّل : خاصّه و عامّه به سندهاى بسيار روايت كردهاند كه چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم به مدينه هجرت نمود و مسجد را بنا كرد ، در جانب مسجد درخت خرمايى خشك كهنه بود و هرگاه كه حضرت خطبه مىخواند بر آن درخت تكيه مىفرمود ، پس مردى آمد و گفت : يا رسول اللّه ! رخصت ده كه براى تو منبرى بسازم كه در وقت خطبه بر آن قرار گيرى ، و چون مرخّص شد براى حضرت منبرى ساخت كه سه پايه داشت و حضرت بر پايهء سيّم مىنشست ، اوّل مرتبه كه آن حضرت بر منبر برآمد آن درخت به ناله آمد ، مانند نالهاى كه ناقه در مفارقت فرزند خود كند ، پس حضرت از منبر به زير آمد و درخت را در بر گرفت تا ساكن شد ، پس حضرت فرمود : اگر من آن را در بر نمىگرفتم تا قيامت ناله مىكرد . و آن را حنّانه مىگفتند . و بود تا آن كه بنى اميّه مسجد را خراب كردند و از نو بنا كردند و آن درخت را بريدند . « 1 » و در روايت ديگر منقول است كه حضرت فرمود كه آن درخت را كندند و در زير منبر دفن كردند .
دوّم : در نهج البلاغه و غير آن از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه
فرمود : من با حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم بودم روزى كه اشراف قريش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند : يا محمّد ! تو دعوى بزرگى مىكنى كه پدران و خويشان تو نكردهاند و ما از تو امرى سؤال مىكنيم ، اگر اجابت ما مىنمايى مىدانيم كه تو پيغمبرى و رسول و اگر نكنى مىدانيم كه ساحر و دروغ گويى .
حضرت فرمود : كه سؤال شما چيست ؟
هامش
( 1 ) الخرائج ، ج 1 ، ص 165 ؛ بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 365 داستان جزع استن حنّانه معروف است مولوى در مثنوى ، طبع كلاله خاور ، دفتر اول ص 43 - 44 آن را آورده گويد :استن حنانه از هجر رسول * ناله مىزد همچو ارباب عقول