داريد و گاهى كه به شهرها و اقوام خود بازگشت نموديد جماعتى را كه به ايشان وثوق و اعتماد داريد بخوانيد و بدان چه از من شنيديد براى آنها نقل كنيد ، چه من بيم دارم كه دين خدا مندرس گردد ، و كلمهء حقّ مجهول ماند ، و حال آن كه خداوند شعشعهء نور خود را تابش دهد و جگر بند كافران را بر آتش نهد .
چون اين وصيّت را به پايان برد آغاز سخن كرد و فضايل امير المؤمنين - صلوات اللّه و سلامه عليه - را يكانيكان تذكره فرمود و به هر يك اشارتى فرمود و آيتى از قرآن كريم كه در فضيلت امير المؤمنين و اهل بيت او عليهم السّلام نازل شده بود به جاى نگذاشت مگر آن كه قرائت كرد و همگان تصديق كردند ، آنگاه فرمود : همانا شنيده باشيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرمود : هر كس گمان كند دوستدار من است و على عليه السّلام را دشمن دارد دروغ گفته باشد ، دشمن على عليه السّلام دوست من نتواند بود .
مردى گفت : يا رسول اللّه ! چگونه باشد ؟ چه زيان دارد كه مردى محبّت تو داشته باشد و على عليه السّلام را دشمن باشد ؟
فرمود : اين به آن جهت است كه من و على يك تنيم ، على من است و من على ام چگونه مىشود كه يك تن را كس هم دوست باشد و هم دشمن ؟ لا جرم آن كس كه على عليه السّلام را دوست دارد مرا دوست داشته و آن كس كه على عليه السّلام را دشمن دارد مرا دشمن داشته است و آن كس كه مرا دشمن دارد خدا را دشمن بوده است .
پس حاضران همه تصديق آن حضرت كردند در آنچه فرمود .
صحابه گفتند : كه چنين است كه فرموديد ، ما شنيديم و حاضر بوديم ، و تابعان گفتند : بلى ما شنيديم از آنها كه به ما روايت كردهاند و اعتماد بر قول ايشان داشتيم .
پس حضرت در آخر فرمود كه شما را به خدا سوگند مىدهم كه چون مراجعت كرديد به شهرهاى خود آنچه گفتم نقل كنيد براى هر كه اعتماد بر او داشته باشيد ، پس حضرت از خطبه ساكت شد و مردم متفرّق شدند . « 1 »
هامش
( 1 ) كتاب سليم بن قيس 206 و چاپ سه جلدى ، ج 2 ، ص 788 - 793 ؛ بحار الأنوار ، ج 44 ، ص 123 ؛ الاحتجاج طبرسى ، ج 2 ، ص 15 ؛ العوالم امام حسن عليه السّلام ، ص 263 - 264 .