بلند و ذكر خفى و ايما داشت « 287 » و چند شعر عربى در اين معنى گفته و مترجم به فارسى آورده :
چو بتها با خدا انباز كردى * درى بر روى دشمن باز كردى
نه گشتى از خودى بيزار يك شب * نه خود را از خودى ممتاز كردى « 288 »
و ميگويند كه مسافرت حجاز چند نوبت كرد و صحبت شيخ شهاب الدين دريافت و خرقه از دست او پوشيد « 289 » و بعاقبت وفات كرد و او را در اعالى مصلى دفن كردند « 290 » .
مولانا قوام الدين عبد المحسن بن شمس الاسلام فالى
در زمان خود يگانه دهر بود و معلم و مفتى بىنظير و به حكم پادشاه سعيد بن محمد بهادر منصب صدارت و تقدم ارباب عمامم و قاضى القضاتى و ساير مناصب صدارت به او مخصوص شد و چهل و پنج سال مسند شريعت بوجود شريف او در فارس قايم بود و در بحر و بر عراق عجم سير ميفرمود و قائممقام شرع بود كه در ضمن حضرت شريعت پناه مولاى اعظم فالى ميبود و چون نوبت به او رسيد شرعيه كرد و بموجب شرط واقف هم او رسيد « 291 » و مدتهاى مديد
هامش
( 287 ) - و كلما خلا مجلسه عن الملا اشتغل بالذكر الجلى و الا كان دائم الذكر الخفى ( شد الازار ) .
( 288 ) - جها : يكى شب از خود بيزار كردى - مد : نه گشتى از خود بيزار يكشب .
مد : نه خود را از خود ممتاز كردى .لا تحسبنك فى العقبى بمنجاة * و لست تفرق بين الله و اللات
ان الاولى عبدوا اللاتى فحشن لهم * لن يخلصوا ابدا لاهم و لا اللاتى( شد الازار ) .
( 289 ) - در شد الازار درباره صحبت او با شيخ شهاب الدين و پوشيدن خرقه از دست وى اشارتى نرفته است .
( 290 ) - توفى فى سنة احدى و عشرين و ستمائة و دفن بأعالى المصلى رحمة الله عليهم . ( شد الازار ) .
( 291 ) - عبارت مشوش است ولى از جهت حفظ امانت عين متن آورده شد .