مسافرت كرد و در كازرون بصحبت و ملازمت شيخ امين الدين رسيد و از دست او خرقه پوشيد . پس مراجعت بشيراز كرد و بناى خانقاهى كرد و منبرى بساخت و بر آن منبر مىرفت و وعظ ميگفت و سخن در دل خلق مىنشاند و گريه بسيار مىكرد و ذوق بيشمار داشت و شبها زنده ميداشت و ذكرى بلند در سحرها از روى تواجد ميكرد « 46 » و ميهمانى فقرا و مساكين مينمود . چون وفاتش نزديك شد گفتند يا شيخ كجا ترا دفن كنيم گفت بندى بپاى من ببنديد و در فضائى بيندازيد تا كلاب مرا بخورند گفتند معاذ الله ما ميخواهيم كه ترا زيارت كنيم گفت اگر سخن نمىشنويد مرا در صفه كه برابر راهست بنهيد و رها كنيد « 47 » و درى بياويزيد و قنديلى برافروزيد و زنبيل بگردانيد تا مراد شما از اينجا حاصل شود « 48 » پس همچنان كردند و او را شعرهاى متين در نصيحت است و سخنها در شوقيات بسيار متوفى شد در سال هفتصد و سى و هفت « 49 » از هجرت و مزار وى مشهور است .
شيخ فخر الدين احمد صادق « 50 »
پيرى بزرگ و باادب بود « 51 » و فقيه شد و صاحب وجد و عرفان و ايثار و سخاوت و شفقت و رأفت گشت و هركه او را
هامش
( 46 ) - جها : شبها را زنده ميداشت و ذكرى بلند ميكرد .
و كان يحيى الليالى و يذكر جهارا فى الاسحار ( شد الازار ) .
( 47 ) - جها : صفه كه برابر را هست دفن كنيد .
قال فان ابيتم الا ان تجعلونى شبكه لصيدكم فضعونى فى صفة عند الطريق و افتحوا بابا اليه ( شد الازار ) .
( 48 ) - و اخرجوا زنبيلا من الرواق يحصل مرادكم ( شد الازار ) .
( 49 ) - در هر دو نسخه جها و مد سال فوت صاحب ترجمه هفتصد و سوم از هجرت است و متن با مراجعه بشد الازار تصحيح گرديد .
( 50 ) - الشيخ فخر الدين احمد بن محمد الصادق ( شد الازار ) بتصريح مؤلف اين عنوان پسر صاحب ترجمه قبل است ( خلفه الصدق كان شيخا كبيرا اذا ادب و فقه . . . .
صفحه 110 شد الازار ) .
مد : شيخ عز الدين احمد صادق .
بتصريح مؤلف صاحب اين عنوان پسر صاحب ترجمه قبل است ( حاشيه شد الازار ) .
( 51 ) - جها : پسر وى پيرى صادق و بزرگ و باادب بود .