فصل
چون امام حسن عليه السّلام را وفات نزديك شد ، برادر خود حسين را بخواند و گفت : من از تو مفارقت مىكنم و با جوار حق تعالى مىروم . و مرا زهر دادهاند . و جگر من در طشت افتاده است . و من دانم كه كرده است و از كجا دادهاند . و من خصومت وى كنم پيش خداى تعالى . به حقّ من بر تو كه در اين باب چيزى نگويى . و چون من به جوار حق تعالى روم ، مرا غسل و كفن بكن و بر سرير جنازه نه و به سر روضه بر تا تجديد عهد بكنم . و عن قريب بود كه قوم گمان برند كه تو مرا در روضهء رسول صلّى اللّه عليه و آله دفن مىكنى و بدين معنا لشكر جمع شوند . به خداى سوگند مىدهم كه از براى من خون نريزى .
و وصيّت كرد چنان كه پدرش امير المؤمنين على عليه السّلام وصيّت كرده بود . و كتاب و سلاح به وى سپرد و از اين دار فنا به دار بقا پيوست .
مروان لعين و بنى اميّه - عليهم لعائن اللّه - در سلاح شدند و عايشه را بر استرى سوار كردند و با ايشان يار شد و گفت : در پيش رسول دفن نكنيد .
بالضروره امام حسن عليه السّلام را به بقيع بردند و پيش جدّه دفن كردند .
آن حضرت را شانزده پسر و دختر بود و در تواريخ اسماى ايشان بتفصيل مسطور است .