چون زنان را بنشاندند پيش وى بر هيئات قبيح و لباسهاى سخت كهنه ، گفت : لعن اللّه ابن مرجانة ! اگر ميان وى و شما قرابت بودى با شما اين نكردى و شما را بدين صفت نفرستادى .
فاطمه بنت الحسين عليه السّلام گويد : چون ما را پيش يزيد عليه اللّعنه بنشاندند ، وى را بر ما عورتان رحمت آمد . شاميى سرخ رنگ ايستاده بود گفت : يا امير المؤمنين ، اين جاريه به من ده . و فاطمه نيكو روى بودى . من بترسيدم و ظنّم شد كه آن تواند بودن . چنگ در دامن عمّهام زينب زدم .
زينب عليهما السّلام دانست كه اين محال بود كه ما خاندان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به كنيزكى دهند . زينب شامى را گفت : كذبت و اللّه ! و لو متّ ما ذلك لك و لا له . يزيد عليه اللّعنه در خشم شد و گفت : دروغ مىگويى ! وى مراست . و اگر خواهم توانم كردن . زينب گفت : خداى تعالى وى را براى تو نيافريد . و اين هرگز نباشد الّا كه از ملّت ما بيرون آيى و به غير ملّت ما ملّتى اختيار كنى . يزيد در خشم بيفزود و گفت : در مقابل من سخن بلند مىگويى ؟ ! به خداى كه پدر تو و برادر تو از دين بيرون شده بودند . زينب گفت : تو ظالمى و قهر مىكنى به سلطنت خويش . يزيد بر شرم افتاد و خاموش شد . شامى لعين يك نوبت ديگر گفت : هب لى هذه الجارية . يزيد گفت : دور شو از اينجا . خدا بكشاد تو را به بدترين حالى !
پس بفرمود تا سراى به نزديك خانهء خويش جداگانه باز كردند و ايشان را آنجا فرود آوردند . تا چند روز ايشان آنجا ساكن بودند پرغصّه و محنت . پس آن لعين نعمان بن بشير را بخواند و گفت : ساز بكن تا اينان را به مدينه برى . چون بخواستند رفتن ، علىّ بن الحسين عليه السّلام را خالى بخواند و گفت : لعن اللّه ابن مرجانة ! به خداى كه اگر من صاحب پدر تو بودمى ، به هر چه خواستى بدادمى ، چندانكه در وسع من بودى و نگذاشتمى
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 578
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٥٧٨