( 1 ) ابو الحسن صائغ از عموى خود روايت مىكند كه وى گفت : من همراه حضرت رضا عليه السلام به طرف خراسان حركت كردم ، هنگامى كه به اهواز رسيدند از مردم آنجا نيشكر طلب كردند ، عرض كردند : اينك فصل نيشكر نيست و نيشكر در زمستان بدست مىآيد .
حضرت فرمودند : شما برويد نيشكر پيدا خواهد شد .
اسحاق بن ابراهيم گويد : به خداوند سوگند سيد و سرور من هرگز چيزى را كه موجود نباشد طلب نميكند ، چند نفر را به اطراف و نواحى فرستادند ، كارگران اسحاق رسيدند و گفتند ما مقدارى نيشكر را به عنوان بذر در منزل نگهدارى كردهايم و اينك آن را براى حضرت رضا عليه السلام ببريد .
راوى گفت : اين يكى از دلالات آن حضرت بود .
ابو هاشم جعفرى گويد : من در جايى بنام آبيدج بودم ، هنگامى كه شنيدم امام رضا ( ع ) وارد اهواز شده است خود را به اين شهر رسانيده و پس از اينكه خود را به مجلس آن جناب رسانيدم خويشتن را به آن حضرت معرفى كردم ، و اين نخستين ملاقاتى بود كه با او انجام دادم .
امام رضا ( ع ) در اين هنگام مريض بودند و هوا نيز بسيار گرم و فصل تابستان بود .
حضرت رضا ( ع ) فرمودند : براى من طبيبى بياوريد ، من طبيبى را ببالين آن جناب بردم ، حضرت نام گياهى را براى طبيب بردند و خواص او را بيان داشتند .
طبيب گفت : من در روى زمين هم چو گياهى را نمىشناسم و كسى غير از شما نام اين گياه را نميداند ، تو از كجا اين گياه را مىشناسى ، و اين گياه در اين زمان و در اين مكان پيدا نمىگردد ؟ . « 1 »
هامش
( 1 ) به كتاب امامت حديث شماره 275 مراجعه شود .