در آن حال تب داشتم و حالم بسيار بد بود ، ( 1 ) و تشنگى بر من غلبه داشت .
وى به يكى از غلامانش چيزى گفت كه من آن را درك نكردم غلام فرود آمد و مقدارى آب آورد ، آب را خورد و زيادى آن را بر سرش ريخت بار ديگر فرمود : اين ظرف را پر از آب كن و به آن پير مرده بده .
على بن خطاب گويد : غلام آب را برايم آورد ، و گفت : تب دارى گفتم :
آرى گفت : از اين آب بخور . من از آن آب خوردم و تبم قطع شد .
يزيد بن اسحاق گفت : واى بر تو اى على باز چه ميگوئى و منتظر چه هستى ؟
گفتم : اى برادر دست از ما بردار .
( 2 ) 19 - على بن عبيد اللَّه
( 3 ) 23 - سليمان بن جعفر گويد : على بن عبيد اللَّه علوى گفت : دوست دارم خدمت حضرت رضا عليه السلام برسم ، گفتم پس چرا به ملاقات ايشان نميروى ، گفت :
عظمت و بزرگى او مانع ملاقات شده است .
راوى گويد : حضرت رضا عليه السلام در اين هنگام كسالتى پيدا كردند و مردم از آن حضرت عيادت كردند ، من على بن عبيد اللَّه را ملاقات كرده و به او گفتم : اكنون ميتوانى آن حضرت را ملاقات كنى زيرا وى مريض است و مردم به عيادت او ميروند .
راوى گويد : همراه من خدمت حضرت رضا عليه السلام آمد ، امام رضا از وى بسيار تجليل و احترام كرد و بر مقام و منزلت او افزود ، على بن عبيد اللَّه از برخورد با آن جناب بسيار خوشحال و مسرور شد ، بعد از مدتى على بن عبيد اللَّه مريض شد و در منزل خود بسترى گرديد .