« روز مرا با حيان ، برادر جابر ، چه مشابهت ؟ و اين دو را با هم چه مناسبت ؟ من همه روز در گرماى سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده ، به راحت در خانه غنوده . »
شگفتا ! كسى كه در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد ، چون اجلش رسيد كوشيد آن را به عقد ديگرى درآرد . ( خلافت را چون شترى ماده ديدند ) و هر يك به پستانى از او چسبيدند و سخت دوشيدند و ( تا توانستند نوشيدند ) سپس آن را به راهى درآورد ناهموار ، پر آسيب و جان آزار ، كه رونده در آن هر دم به سر درآيد ، و پى در پى پوزش خواهد ، و از ورطه به در نيايد . سوارى را ماند كه بر بارگير توسن نشيند ، اگر مهارش بكشد ، بينى آن آسيب بيند و اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد . به خدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه كسى بر اسب سركش نشيند ، و آن چارپا به پهناى راه رود و راه راست را نبيند . من آن مدت دراز را با شكيبايى به سر بردم ، رنج ديدم و خون دل خوردم .
چون زندگانى او به سرآمد گروهى را نامزد كرد و مرا در جمله آنان درآورد . خدا را چه شورايى ! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه او نپنداشتند و در صف اينان داشتند ؛ ناچار با آنان انباز و با گفتگويشان دمساز گشتم .
يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد و اين دوخت و آن بريد تا سومين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت . خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند . چون شتر كه مهار برد و گياه بهاران چرد ، ( چندان اسراف ورزيد ) كه كار به دست و پايش بپيچيد و پرخورى به خوارى و خوارى به نگونسارى كشيد و ناگهان ديدم مردم از هر سوى روى به من نهادند و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند ، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلويم آزرده ، به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم . چون به كار برخاستيم گروهى پيمان بسته شكستند و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى با ستمكارى دلم را خستند . گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند ( يا شنيدند و كار نبستند ) كه مىفرمايد : « سراى آن جهان از آن
نهج الحق و كشف الصدق ( فارسي ) — صفحة 338
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٣٨