رهايى نيابيد . »
و چنين شد كه همهء نيروها به دشمنىِ اين دلاور آماده شدند ؛ چهار هزار تيرانداز تيرهاشان رو به عباس گرفته . . . .
و ديگر جنگآوران ميان نخلستان پراكندند تا ميان عباس و خيمهگاه را ببندند . و بعضى ميان نخلستان به كمين نشستند و دست راستش را و بعد هم دست چپش را بركندند ؛ ولى عباس چون تير سوى خيمهگاه مىشتافت شايد كه در كارش كه امامحسين عليه السلام فرموده بودش سربلند شود .
لحظههاى حساسى بود و تير چون بارانِ تندِ آسمان بر او مىباريد و عباس عليه السلام رجز مىخواند و مىگفت :
« از مرگ نمىهراسم كه مرگ صعودى است * تا به ديدار شجاعانِ درگذشته بپيوندم
جانم به فداى جان مصطفاى پاكيزه * منم ، عباسم و مشك آوردهام
و از سختى روز ديدار نمىهراسم » « 1 » تيرى بيامد و در مشك خورد و آبش ريخت . بعد تيرى ديگر آمد و در سينهاش نشست . از اسبش فرو افتاد و برادرش حسين را ندا در داد كه : « درياب مرا . »
هامش
( 1 ) ) [ نقل از ] بحارالانوار ج 45 ص 40 چاپ بيروتلاأرهب الموت اذا الموت رقا * حتى آوارى في المصاليت لقى
نفسي لنفس المصطفى الطهر وقا * انّي انا العباس اغدو بالسقاولا أخاف الشر يوم الملتقى