يا ابن رسولاللَّه ، سرورم ، مولايم . . .
البته . . . يك بار برادرش را برادر خواند و آن دمى بود كه آن لعين بر تارك سرش كوفت ، از اسب بر زمين فرو افتاد و فرياد كرد : « اى برادر ! برادرت را درياب . »
چرا در اين دم چنين فرياد كرد ؟
چون ميلى پنهان در جانش مىيافت كه برادرش را - هر چند يكبار در تمام عمر - برادر بخواند . اين براى عباس افتخارى بزرگ بود كه برادرى داشته باشد چون حسين عليه السلام .
پيش از اينش شرم و حرمت برادرش از اين [ كار ] باز مىداشت ؛ كنون كه گاه جدايى نزديك مىنمود ناپسند نبود كه چنين بخواندش .
آنگونه كه عباس امام حسين را احترام مىكرد امامحسين عليه السلام هم برادرش را بسى دوست داشت و حرمت مىنهاد . در شب روز نهم محرم سال شصت و يك هجرى چون لشكر بنىاميه سوى خيمهگاه اهلبيت ( ع ) پيش آمدند سالار شهيدان به برادرش عباس گفت :
« برادرم ، جانم به فدات ! بنشين و سويشان رو . بپرس چه مىشودشان . » در عبارت « جانم به فدات » « 1 » بنگريد ؛ سخنى است بزرگ كه امام معصوم گفته است .
و چنين بود كه عباس با بيست سوار - كه در شان حبيب بود و زهير و . . . - نزد آنان رفت و از اين [ كارشان ] پرسيد . گفتند :
هامش
( 1 ) بنفسي انت