للّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على محمّد و آله » ، گمان كردند ظالمان كه حجّت خدا باطل است ، اگر رخصت مىدادند مرا به سخن گفتن هرآينه شكّ زايل مىشد .
ابراهيم بن محمّد بن عبد اللّه گفت : نسيم خادمهء حضرت ابى محمّد عليه السّلام گفت كه : بعد از متولّد شدن حضرت صاحب الزمان عليه السّلام به يك شب ، درآمدم به حجرهاى كه آن حضرت در آن حجره بود ، پس عطسهاى زدم ، آن حضرت گفت : « يرحمك اللّه » ، نسيم گفت : فرحناك شدم ، آن حضرت فرمود كه : آيا بشارت بدهم تو را در باب عطسه ؟ گفتم : بشارت بده ، فرمود كه : آن امان است از مرگ سه روز .
[ حديثى از ابن بابويه ]
و به سند ديگر ابن بابويه رحمه اللّه اين حديث را در محلّ ديگر در آن كتاب روايت مىكند از ابراهيم بن محمّد علوى ، و بعد از آن مىفرمايد :
و بهذا الأسناد ، عن إبراهيم بن محمّد العلوى ، قال : حدّثنى طريف أبو نصر ، قال :
دخلت على صاحب الزّمان عليه السّلام و هو فى المهد ، فقال : علىّ بالصندل الأحمر ، فأتيته به ، فقال : من أنا ؟ فقلت : أنت سيّدى و ابن سيّدى ، فقال : ليس عن هذا سألتك ، فقلت :
جعلنى اللّه فداك ! فبيّن لى ! قال : أنا خاتم الأوصياء ، بى يدفع اللّه البلاء عن أهلى و شيعتى .
يعنى : طريف خادم كه ابو نصر كنيت اوست ، گفت : درآمدم به حجرهاى كه حضرت صاحب الزّمان عليه السّلام در آن حجره در گهواره بود ، آن حضرت فرمود كه : صندل سرخ از براى من بياور ، بعد از آن كه صندل بردم ، فرمود كه : مرا مىشناسى ؟ گفتم : بلى چون نشناسم ؟ تو خواجه و مولاى من و فرزند خواجه و مولاى منى ، فرمود كه : از اين از تو نپرسيدم ، گفتم : پس بيان فرماى كه از چه چيز پرسيدى ؟ فرمود كه : من خاتم اوصيايم ، به بركت وجود من خداى تعالى دفع مىكند بلا را از اهل من و شيعهء من .
[ حديثى از شيخ جليل محمد بن الحسن الطوسى ]
قال الشيخ الجليل محمّد بن الحسن الطوسى - نوّر اللّه مرقده - ( و فى رواية