او دو ماه و ده روز بود و او خلع نفس خود كرده روز دوشنبه من صفر سنه مائة و سبع و عشرين .
و بعد از او بيعت بر مروان بن محمد بن مروان ابن اخى عبد الملك كردند در صفر سنه مائة و سبع و عشرين ، و خلافت او پنج سال و دو ماه بود و در سلخ ذى الحجة سنه مائة و اثنى و ثلثين كشته شد در قريهاى از قراياء مصر ، و عمر او شصت سال بود ، و عدد ملوك ايشان پانزده بود اول ايشان عثمان بن عفان و مدت ملك ايشان هزار ماه بود .
فصل اول
چون عايشه از بصره به مدينه رفت نامهاى نوشت به معاويه و ترغيب و تحريص او كرد به قتل امير المؤمنين عليه السّلام معاويه لشكر برگرفت و روى به محاربهء امير المؤمنين نهاد . از قبل امير المؤمنين مالك اشتر نخعى جنگ مىكرد تا بر معاويه غلبه كردند و نزديك بود كه معاويه دستگير شود ، عمرو عاص چون چنان ديد قرآن را مجزا كرد و بر سر نيزهها كردند يعنى با ما به قرآن عمل كنيد .
لشكريان امير چون چنان ديدند نزد امير المؤمنين رفتند و گفتند مالك را بازگردان و الا تو را اينجا بكشيم . امير المؤمنين نصيحتها كرد كه آن حيله است از او قبول نكردند به مالك فرستاد كه ترك حرب كن و بازگرد مالك گفت كه امير المؤمنين را بگوئيد كه لحظهاى صبر كند تا معاويه را دستگير كنم .
امير المؤمنين به مالك فرستاد كه لشكر من گرد من خيمهء من فرو گرفتهاند تا مرا بكشند اگر بازنگردى مرا ديگر باز نبينى ، به آخر به آن جمله مقرر شد كه ميان ايشان حكم كنند و صلح شود از قبل معاويه عمرو عاص و از قبل امير المؤمنين عبد اللّه عباس ، عمرو عاص به عبد اللّه راضى نشد « 1 » و گفت من غير ابو موسى اشعرى ديگرى را قبول نكنم .
امير المؤمنين به آن راضى نمىشد لشكر غوغا كردند كه با او راضى شو ناچار گفت به آن شرط كه ابو موسى به كتاب خدا كار كند و اگر به كتاب خدا كار نكند حكم من نباشد .
در راه مىرفتند عمرو عاص گنت گوش پيش من دار يا ابو موسى تا چيزى با تو بگويم
هامش
( 1 ) - اهل راضى نشدند .