آن چنان كرد ، عمرو عاص دانست كه او ابله است كه در صحراى خالى سر مىگويد پس گفت اى ابو موسى على و معاويه هر دو فتنهء عالمند تو على را معزول كن تا من معاويه را معزول كنم و پسر برادر تو را نصب كنم و جهان بر من و تو مقرر شود ، آن پير فرتوت گفت چنين كنم .
چون به كوفه رسيدند عمرو عاص ابو موسى را گفت تو مقدم باش كه پيرى و صاحب رسولى ، ابو موسى بر منبر رفت و خطبه بخواند و گفت اى قوم من حكم از قبل على هستم من او را معزول كردم و انگشترى از دست راست بيرون كرد و به انگشت دست چپ كرد و به زير آمد .
عمرو عاص بر منبر رفت بعد از خطبه گفت كه ابا موسى حكم بود از قبل على و او را معزول كرد من معاويه را به خلافت نشاندم و شمشير بركشيد و به غلاف كرد و گفت بدين صفت امامت و خلافت به او تفويض كردم و على را معزول كردم .
آشوبى از ميان خلق برخاست و ابو موسى فرياد برآورد كه نه چنين اقرار كرده بوديم خلق در افتادند و به خشت و آجر يكديگر را مىزدند و پاى عمرو عاص را گرفتند و مىكشيدند آخر از آنجا خلاص شد . ابو موسى با عمرو عاص گفت چون از على برآمدم مرا در كارى مقرر كن گفت چنين كنم .
بعضى گفتند اين حكم در موضعى بود كه آن را دومة الجندل گويند ، امير المؤمنين دو هزار مرد فرستاد تا آخر بود آنچه بود .
و بعد از اين هفتاد هزار سوار لشكر از امير المؤمنين على عليه السّلام برگرديدند و گفتند كه تو كار امامت خويش بشكستى كه به حكمين راضى شدى و اگر به يقين بودى به حكمين راضى نمىشدى .
امير المؤمنين گفت نه رسول با سراقه شرط مىكرد و من عهدنامه مىنوشتم ميان ايشان كه بسم اللّه الرحمن الرحيم اين عهد نامهايست ميان محمد پيغمبر خداى و ميان سراقه . سراقه گفت اگر ما تو را پيغمبر مىدانستيم و بر تو اقرار مىكرديم و ما را با تو خصومت نبودى . رسول مرا گفت كه يا على ، رسول اللّه را محو كن و محمد بن عبد اللّه بنويس من حسن ادب را مراعات كردم و محو نكردم رسول بدست خود نام رسالت را از آنجا محو كرد ، و لا كلام است كه او در رسالت خود به شك نبوده است و آن محو قادح رسالت او نبود .
كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 544
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٥٤٤