منافقان سپاه اسلام ، از اين پيشامد بسيار خوشحال شدند . حتى « ابو سفيان » گفت :
مسلمانان تا لب دريا خواهند دويد . يكى ديگر از منافقان گفت : سحر باطل شد . سومى تصميم گرفت كار اسلام را يك سره كند و پيامبر را در آن گيرودار بكشد و چراغ توحيد و مشعل فروزان رسالت را خاموش سازد .
پايدارى پيامبر و گروه فداكار
فرار و گريز مسلمانان كه علت عمدهء آن ، وحشت و هرج و مرج بود ، پيامبر را سخت متأثر كرد . او احساس كرد كه اگر لحظهاى تأخير كند ، محور تاريخ دگرگون شده و اجتماع بشر ، مسير خود را عوض مىكند و سپاه شرك ، سپاه توحيد را در هم مىكوبد . از اين رو بالاى مركب خود با صداى بلند گفت :
يا أنصار اللّه و أنصار رسوله أنا عبد اللّه و رسوله ؛ اى ياران خدا و ياران پيامبر ! من بندهء خدا و پيامبر وى هستم .
اين جمله را گفت و سپس استر خود را به جانب ميدان نبرد - كه سربازان مالك آنجا را جولانگاه خود قرار داده و گروهى را مىكشتند - حركت داد . سپاهيان فداكارى ، هم چون امير مؤمنان ، عباس ، فضل بن عباس ، اسامه و ابو سفيان بن حارث كه از آغاز نبرد لحظهاى از پيامبر غفلت نورزيده و نگهبان جان او بودند ، همراه وى حركت كردند . « 1 » پيامبر به عموى خود عباس - كه صداى بلند و رسايى داشت - دستور داد كه مسلمانان را به صورت زير صدا زند : اى گروه انصار كه پيامبر را يارى كرديد و اى كسانى كه در زير درخت رضوان با پيامبر بيعت كرديد ! كجا مىرويد ؟ پيامبر اينجاست ! نداى عباس كه به گوش آنها رسيد ، حميّت و غيرت دينى آنان را تحريك كرد . فورا همگى گفتند : لبيك ! لبيك ! و دليرانه به سوى پيامبر بازگشتند .
نداى پياپى عباس - كه سلامت پيامبر را نويد مىداد - موجب شد كه دستههاى
هامش
( 1 ) . واقدى ، در المغازى ، ج 3 ، ص 602 ، گوشهاى از جانبازىهاى امير مؤمنان را آورده است .