صلاح نيست ، زيرا مردم مىگويند : محمد ياران خود را مىكشد . « 1 »
عبد اللّه از گفت و گوى پيامبر با « زيد ارقم » باخبر شد ، بىدرنگ محضر پيامبر شرفياب شد و گفت :
هرگز من چنين سخنى نگفتهام و عدهاى از خيرانديشان نيز از عبد اللّه طرفدارى كرده و گفتند : « زيد » در نقل مطالب « عبد اللّه » دچار اشتباه شده است .
ولى مطلب در اينجا خاتمه نيافت ، زيرا اين نوع خاموشى موقت ، بسان آرامش پيش از طوفان است كه هرگز اعتمادى به آن نيست . رهبر عالى قدر بايد كارى كند كه طرفين ، جريان را به كلى فراموش كنند و براى همين هدف ، با اينكه موقع حركت نبود ، دستور حركت داد « اسيد بن حضير » حضور پيامبر شرفياب شد و گفت : اكنون موقع حركت نيست ، علت اين دستور چيست ؟
پيامبر گفت : مگر از گفتار عبد اللّه و آتشى كه روشن كرده اطلاع ندارى ؟ « اسيد » قسم ياد كرد و گفت : پيامبر عزيز ! قدرت در دست شما است ، شما مىتوانيد او را بيرون كنيد . عزيز و گرامى شماييد ، خوار و ذليل او است . با وى مدارا كنيد كه او فردى شكست خورده است . اوسيان و خزرجيان ، پيش از مهاجرت شما به مدينه ، اتفاق كرده بودند كه وى را حاكم مدينه كنند و در فكر جمعآورى جواهرها بودند ، تا تاجى بر سرش بگذارند ، ولى با طلوع ستارهء اسلام ، وضع او تغيير يافت و مردم از اطرافش
هامش
( 1 ) . بررسى زندگانى خليفه دوم ، اين مطلب را به ثبوت مىرساند كه او هرگز در معركههاى نبرد و صحنههاى جنگ اظهار قدرت نمىكرد و همواره در صفوف متقاعدان بود .
ولى هر موقع مسلمانان ، دشمن را دستگير مىكردند ، او نخستين شخصى بود كه از پيامبر مىخواست او را اعدام كند و گردنش را بزند . براى نمونه مواردى را تذكر مىدهيم .
1 . يكى همين مورد است كه خواست عبد اللّه منافق را گردن زند .
2 . در مقدمات فتح مكه كه « حاطب بن ابى بلتعه » به نفع مشركان جاسوسى كرده بود ؛ از پيامبر خواست كه گردن او را بزند .
3 . هنگامى كه ابو سفيان ، وسيله عباس عموى پيامبر ، به اردوگاه مسلمانان آورده شد . او از پيامبر خواست كه در همان لحظه او را اعدام كند . موارد ديگرى نيز هست كه در فصول اين كتاب از نظر شما گذشته و يا خواهد گذشت .