مسلمانان هنوز باقى است . بيشتر آنان برگشتند و اقليّت ناچيزى مخفيانه و يا در پناه شخصيتهاى بزرگ قريش وارد مكّه شدند .
« عثمان بن مظعون » در پناه وليد بن مغيره وارد مكّه گرديد « 1 » و از آزار دشمن در امان بود ، ولى با چشمان خود مىديد كه ساير مسلمانان در آزار و زير شكنجه قريش به سر مىبردند . روح عثمان از اين تبعيض سخت ناراحت بود . از « وليد » خواهش كرد كه در يك مجمع عمومى اعلام كند كه از اين لحظه به بعد ، فرزند مظعون ، در پناه او نيست تا او نيز مانند ساير مسلمانان شريك غم و هم رنگ آنان باشد . از اين رو ، وليد در مسجد اعلان كرد كه از اين لحظه به بعد فرزند مظعون در پناه من نيست . او نيز با صداى بلند گفت : تصديق مىكنم .
چيزى نگذشت شاعر و سخنور عرب ، « لبيد » وارد مسجد شد و در انجمن بزرگ قريش شروع به خواندن قصيدهء معروف خود كرد .
لبيد گفت :
« ألا كلّ شيء ما خلا اللّه باطل ؛ هر موجودى جز خدا پوچ و بىاساس است » . عثمان گفت : صدقت ، راست گفتى .
لبيد ، مصراع دوم را خواند و گفت : « و كلّ نعيم لا محالة زائل ؛ تمام نعمتهاى الهى ناپايدار است » . عثمان برآشفت و گفت : اشتباه مىكنى ، نعمتهاى سراى ديگر دائم و پايدار است .
اعتراض عثمان ، براى « لبيد » گران آمد و گفت : اى قريش ! وضع شما عوض شده است ، اين كيست ؟ يك نفر از حاضران گفت : اين مرد ابله از آيين ما بيرون رفته و از شخصى مثل خود پيروى مىكند . گوش به سخن او نده ، سپس برخاست ، سيلى محكمى بر صورتش نواخت و چهره او را سياه كرد . وليد بن مغيره گفت : عثمان ! اگر در پناه من باقى مىماندى ، هرگز چنين آسيبى به تو نمىرسيد . وى گفت : در پناه
هامش
( 1 ) . سيره ابن هشام ، ج 1 ، ص 369 .