بكوشند ، بلكه از هر قبيلهاى تعدادى به اسلام گرايش پيدا كرده بودند و از اين جهت تصميم قاطع دربارهء چنين گروهى كار آسانى نبود .
سران قريش ، پس از مشورت چنين تصميم گرفتند كه اساس اين حزب ، و بنيانگذار اين مكتب را به روشهاى مختلف از بين ببرند . گاهى از طريق تطميع وارد بشوند و او را با وعدههاى رنگارنگ از دعوت خود بازدارند و احيانا با تهديد و آزار از انتشار آيين او جلوگيرى كنند . اين برنامهء دهسالهء قريش بود كه سرانجام تصميم قتل او را گرفتند و او از طريق مهاجرت به مدينه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد .
رئيس قبيله « بنى هاشم » در آن روز « ابو طالب » بود و او مردى پاكدل و بلند همت و خانهء وى ملجأ و پناهگاه افتادگان و درماندگان و يتيمان بود . در ميان جامعهء عرب ، علاوه بر اينكه رياست مكّه و برخى از مناصب كعبه با او بود ، جايگاهى بزرگ و منزلتى بس خطير داشت و از آنجا كه كفالت و سرپرستى « پيامبر » پس از مرگ « عبد المطلب » با او بود ؛ سران ديگر « قريش » به طور دسته جمعى « 1 » به حضور وى بار يافتند و او را با جملههاى زير خطاب نمودند :
برادرزادهء تو به خدايان ما ناسزا مىگويد و آيين ما را به زشتى ياد مىكند و به افكار و عقايد ما مىخندد و پدران ما را گمراه مىشمرد : يا به او دستور بده كه دست از ما بردارد و يا اينكه او را در اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او سلب كن . « 2 »
بزرگ « قريش » و رئيس « بنى هاشم » با تدبير خاصى با آنان سخن گفت و آنان را نرم كرد ؛ به گونهاى كه از تعقيب مقصد خود منصرف گشتند ، ولى نفوذ و انتشار اسلام ، روزافزون بود . جذبهء معنوى كيش پيامبر ، بيانات جذّاب و قرآن فصيح و بليغ وى به اين مطلب كمك مىكرد . خصوصا در ماههاى حرام كه مكّه مورد هجوم حجّاج بود ، وى آيين خود را بر آنها عرضه مىداشت ، سخن بليغ و بيان شيرين و آيين دلنشين او
هامش
( 1 ) . نام و خصوصيات اين افراد را ابن هشام در سيره خود آورده است .
( 2 ) . يا أبا طالب ، إنّ ابن أخيك قد سبّ آلهتنا ، و عاب ديننا ، و سفّه أحلامنا ، و ضلل آباءنا فإمّا أن تكفّه عنّا و إمّا أن تخلي بيننا و بينه . « سيرهء ابن هشام ، ج 1 ، ص 265 » .