و ابن مسعود ، رضى اللّهُ عنه ، در تفسير اين آيت مىگويد كه :
چون أصحاب سيّد ، عليه السّلام ، در أحد بقتل آوردند ، حق تعالى أرواح ايشان در جوف مرغان بهشتى كرد و آن مرغان سبزاند ، كه آن مرغان از آب رودهاى بهشت مىخورند و طعام از درختهاى بهشت مىخورند و جاى ايشان بر سر قنديلهاى زرّين در زير عرش بود ، آنگاه حق تعالى به أرواح ايشان نگريست و گفت : شما را چه آرزوى مىكند ؟ ايشان گفتند : بار خدايا ، ازين خوشتر منزلتى كه تو ما را دادهاى چه باشد و ازين نيكوتر مرتبتى كه تو ما را دادهاى چه خواهد بود ؟ و ما را هيچ آرزوى ديگر نمانده است ، و ديگر حق تعالى بديشان نگرشى كرد و همين سؤال كرد و گفت : بندگان من ، شما را چه آرزو مىكند ؟ ايشان ديگر بار همان جواب دادند كه : ازين خوبتر و بهتر مرتبت و منزلت چه بود ؟ سؤم بار بديشان نگرشى كرد و گفت : بندگان من ، شرم مداريد و هر چه شما [ را ] آرزوست بگوييد تا من آن آرزوى شما بگزارم ، بعد از ان ايشان گفتند : بار خدايا ، بدين نعمت كه تو ما را دادهاى مزيد نيست ، لكن ما را [ 1 ] آرزوى مىكند كه ديگر بار ما را به دنيا فرستى تا با دشمنان تو جنگ كنيم و ديگر بار شهيد شويم .
و جابر بن عبد اللّه أنصارى ، رضى اللّه عنه ، پدر وى عبد اللّه أنصارى بكشتند در روز أحد ، و سيّد ، عليه السّلام ، وى را گفت : يا جابر ، ترا بشارتى دهم . گفت : بگوى يا رسول اللّه ، گفت : پدرت هم آن جايگاه كه شهيد شد حق تعالى او را هم در حال زنده گردانيد و حلّهء كرامت در وى پوشانيد ، آنگاه گفت : يا عبد اللّه ، ترا چه آرزوئى مىكند تا من آرزوى تو بدهم ؟
گفت : بار خدايا ، اين همه فضل و كرم كه تو كردى هيچ آرزوى نمانده است و تمنّاى من آنست كه ديگر بار مرا باز دنيا فرستى تا جنگ با دشمنان تو كنم تا ديگر باره شهيد شوم .
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : مرا .