كساء يمانى را آوردم و او را با آن پوشانيدم ، به او نگاه مىكردم ديدم چهرهاش همچون ماه شب چهارده مىدرخشد .
اندكى نگذشته بود كه ناگاه فرزندم حسن عليه السّلام در آمد و گفت : سلام بر تو باد ، مادر ! پاسخ دادم : و بر تو باد سلام ، نور ديدهام و ميوهء دلم ! گفت : مادر جان ! من بوى خوشى نزد شما استشمام مىكنم ، گويا بوى جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باشد ؟ گفتم : آرى جدّ شما زير آن كساء است .
حسن عليه السّلام نزد كسا آمد و عرض كرد : سلام بر تو باد اى جدّ بزرگوار ! اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! آيا اجازه مىفرمايى نزد شما زير كساء آيم ؟ فرمود : و بر تو باد سلام ، فرزندم ! اى صاحب حوض من ! بفرما . پس حسن عليه السّلام نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله زير كسا رفت .
زمانى نگذشته بود كه فرزندم حسين عليه السّلام در آمد و گفت : « سلام بر تو باد مادر جان ! » « 1 » ، پاسخ دادم : و بر تو باد سلام فرزندم ، اى نور ديدهام و اى ميوهء دلم ! گفت : « مادر ! من بوى خوشى نزد شما استشمام مىكنم ، گويا رايحهء جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باشد » « 2 » ؟ گفتم : آرى جدّ بزرگوار ، و برادر تو زير آن كسايند . حسين عليه السّلام نزد كسا آمد و عرض كرد : « سلام بر تو اى جدّ بزرگوار ، سلام بر تو اى آنكه خدا تو را برگزيده است ! آيا اجازه مىفرمايى با شما زير كسا باشم » « 3 » ؟ فرمود : آرى ، و بر تو باد سلام ، فرزندم ! اى شفيع امّت من ! بيا پس حسين عليه السّلام نزد آنان زير كسا رفت .
در اين هنگام ابو الحسن على بن ابى طالب عليه السّلام در آمد و فرمود : سلام بر تو باد اى دخت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! پاسخ دادم : و بر تو باد سلام ، ابا الحسن ! اى امير مؤمنان ! فرمود : فاطمه ! بوى خوشى نزد شما استشمام مىكنم ، گويا رايحهء برادر و پسر عمويم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باشد ؟
عرض كردم : آرى اكنون او با دو فرزندت زير كسايند . على عليه السّلام طرف كساء آمده عرض كرد :
سلام بر تو باد اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! آيا اجازه مىفرمايى با شما زير كسا باشم ؟ فرمود : و بر تو
هامش
( 1 ) السّلام عليك يا أمّاه .
( 2 ) يا أمّاه إنّي أشمّ عندك رائحة طيّبة كأنّها رائحة جدّي رسول اللّه .
( 3 ) السّلام عليك يا جدّاه السّلام عليك يا من اختاره اللّه أ تأذن لي أن أكون معكما تحت الكساء ؟