آن نقش « محمّد رسول اللّه » را حك نمود « 1 » . پس ( از چندى ) امير مؤمنان عليه السّلام ( سراغ نقاش ) آمد و فرمود : انگشتر چه شد ؟ عرض كرد : بفرما اين انگشتر ، همين كه حضرت عليه السّلام آن را گرفت و نگاه بر نگينش انداخت فرمود : من اين گونه دستور نداده بودم ! عرض كرد : درست مىفرماييد ولى دست من بخطا رفت . حضرت عليه السّلام انگشتر را خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آورد و عرض كرد : اى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله ، آنچه را من گفته بودم نقاش حك نكرده و مىگويد دستم به خطا رفته است - پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله آن را گرفت و به آن نگاه كرد و فرمود : اى على منم محمّد بن عبد اللّه ، منم محمّد رسول اللّه و انگشتر را به دست خود نمود . « چون صبح كرد ، نگاه به انگشتر خود كرد و ديد بر زير آن ، نيز نقش « على ولىّ اللّه » حك شده است ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تعجّب كرد كه جبرئيل آمد « 2 » و حضرت صلّى اللّه عليه و آله داستان انگشتر را به او گفت : جبرئيل عرض كرد :
اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله تو آنچه را خواستى نوشتى ، ما هم آنچه را خواستيم نوشتيم » !
سخن على عليه السّلام با درّاج
« 3 » [ 572 ] - 10 - از امام حسين عليه السّلام نقل شده كه : « روزى على عليه السّلام در بيابان بىآب و علفى بود ، درّاجى را ديد پرسيد » « 4 » : اى دراج ! چه مدّت است كه در اين دشت به سر مىبرى ؟ خوردن و آشاميدنت از كجاست ؟ عرض كرد : اى امير مؤمنان ، من صد سال است كه در اين دشت به سر مىبرم ، هرگاه گرسنه شوم بر شما درود مىفرستم و سير مىشوم و هرگاه تشنه شوم بر ستمگران به شما نفرين مىكنم و سيراب مىگردم .
هامش
( 1 ) اعطى النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله عليّا عليه السّلام خاتما لينقش عليه محمّد بن عبد اللّه فأخذه أمير المؤمنين عليه السّلام فأعطاه النقّاش ، فقال عليه السّلام له انقش عليه محمد بن عبد اللّه فنقش النّقاش فاخطأت يده فنقش عليه محمّد رسول اللّه .
( 2 ) و تختّم به ، فلمّا أصبح النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله نظر إلى خاتمه فإذا تحته منقوش عليّ ولىّ اللّه فتعجّب من ذلك النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فجاء جبرئيل عليه السّلام .
( 3 ) پرندهاى است شبيه به كبك پرهايش داراى خالهاى سياه و سفيد . . . ( فرهنگ عميد )
( 4 ) أنّ عليّا عليه السّلام كان ذات يوم بأرض قفر فرأى درّاجا ، فقال :