شعلهور ديدند يك نفر از ايشان سوار بر اسبى آراسته تاخت و پيش آمد و بى آن كه با ما سخنى گويد ( با غرور و تبختر ) بر خيمهها نگريسته گذر كرد و جز زبانههاى آتش افروختهء هيزم چيزى نديد . برگشت و فرياد زد : اى حسين [ عليه السّلام ] ! آيا پيش از قيامت به آتش دنيا شتافتى ؟ ! امام عليه السّلام فرمود : « اين كيست ؟ گويا شمر باشد » « 1 » ؟ ! عرض كردند : خدا سامانت دهد ، آرى خود اوست .
فرمود : « اى فرزند بزچران ! « 2 » اين تويى كه به چشيدن آتش دوزخ سزاوارى » « 3 » ! مسلم بن عوسجه عرض كرد : اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! فدايت شوم ، آيا اجازه مىدهى اين فاسق را - كه از بزرگترين ستمگران است - تير افكنم ؟ او در تيررس من است تيرم به خطا نمىرود ؟
امام عليه السّلام فرمود : « او را نزن ، نمىپسندم آغازگر جنگ باشم » « 4 » .
[ 372 ] - 197 - سپس اسب امام عليه السّلام را نزديك آوردند . امام عليه السّلام سوار شد و در جمعى از اصحاب به سوى سپاه ابن سعد روان گشت . حضرت عليه السّلام به برير بن خضير همدانى - كه جلو او قرار داشت - فرمود : « برير ! تو با اينان سخن گو و اندرزشان ده » « 5 » ، برير پيش رفت تا نزديك آنان رسيد . آنان هجوم آوردند ، برير گفت : آيا مردم ! از خدا بترسيد . اينك اين گوهر گرانبهاى محمّد صلّى اللّه عليه و آله است كه پيش روى شماست ! و آنان خاندان و دختران و حرم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آلهيند ؟ ! گفتند : مىخواهيم ايشان را در اختيار عبيد اللّه بن زياد قرار دهيم ، تا هر چه خواهد در حقّشان انجام دهد ! برير گفت : آيا رضا نمىدهيد به همانجا برگردند كه از آنجا آمدند ؟ ! واى
هامش
( 1 ) من هذا ؟ كأنّ شمر بن ذي الجوشن ؟ !
( 2 ) امام عليه السّلام با اين تعبير خواست كه غرور او را بشكند .
( 3 ) يا بن راعية المعزى ! أنت اولى بها صليّا !
( 4 ) لا ترمه ، فانّي اكره أن أبدأهم .
( 5 ) كلّم القوم .