برخورد كرد و پرسيد : از دشمن خود نترسيديد ؟ از كجا مىآييد ؟ فرمودند : « از دستشويى » « 1 » پس خواست تا آنان را بكشد كه صدايى را شنيد ، مىگفت : اى شيطان ! آيا مىخواهى با دو پسر محمّد صلّى اللّه عليه و آله دشمنى كنى با اينكه مىدانى ديروز با مادرشان چگونه دشمنى كردى و در دين خدا چه ( بدعت شومى ) پديد آوردى و چگونه به راه غير خدا رفتى ؟ ! و حسين عليه السّلام با او با درشتى ( و شجاعت ) سخن گفت . او ( به خشم آمده ) دست خود را بالا برد تا به صورت حسين عليه السّلام نوازد كه خدا آن را از شانه خشكانيد ، پس خواست با دست چپ بزند كه آن را نيز خشك كرد .
او ملتمسانه آنان را به حق پدر و جدّشان سوگند داد تا از خدا بخواهند او را برهاند ، حسين عليه السّلام گفت : « بار الها ! رهايش فرما و در اين ماجرا برايش عبرتى و آن را بر او حجّتى قرار ده » « 2 » . خدا دستانش را گشود . پس پيشاپيش آنان به راه افتاد تا به محضر على عليه السّلام رسيدند . او از سر ناسازگارى به على عليه السّلام رو كرده پرسيد : اينان را پنهانى كجا فرستاده بودى ؟ ! - اين جريان اندكى پس از سقيفه بود - على عليه السّلام فرمود : اينان جز براى دستشويى بيرون نرفتهاند .
يكى از آنان ( با توهين و جسارت ) آنچنان على عليه السّلام را كشيد كه عبايش را پاره كرد .
حسين عليه السّلام به او نفرين كرده فرمود : « خدا تو را از دنيا نبرد مگر آنكه در اهل و فرزند خود به بىغيرتى گرفتار آيى ! » « 3 » آن مرد دختر خود را براى كامجويى مردان ( نابكار ) عراق مىبرد .
پس چون به منزل آمدند حسين عليه السّلام به حسن عليه السّلام گفت : « از جدّ خود ( رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ) شنيدم فرمود » : « 4 » همانا مثل شما ( خاندان رسالت ) همچون مثل يونس است آنگاه كه خدا او را از شكم ماهى بيرون آورد و بر زمين ( ساحل ) انداخت و بر او درخت كدو رويانيد و چشمهاى از زير پايش برآورد پس او از كدو مىخورد و از آب چشمه مىآشاميد و شنيدم كه
هامش
( 1 ) إنّنا جئنا من الخلاء .
( 2 ) اللّهمّ أطلقه ، و اجعل له في هذا عبرة ، و اجعل ذلك عليه حجّة .
( 3 ) لا أخرجك اللّه من الدّنيا حتّى تبتلى بالدّياثة في أهلك و ولدك .
( 4 ) سمعت جدّي يقول :