متاركه است ، يعنى زن براى خودش مىچرخد مرد براى خودش و چندين سال مىگذرد و همديگر را نمىبينند . با همهء اين احوال باز كليسا اجازه نمىدهد كه رابطهء ازدواج منفسخ بشود . واضح است كه اين يك امر غيرطبيعى و غيرعادى است .
طلاقهاى هاليوودى
نقطهء مقابل اين ، طلاقهايى است كه اسم اينها را بايد « طلاقهاى هاليوودى » گذاشت ، يعنى كوچكترين بهانهاى كافى است براى اينكه طلاق صورت بگيرد ، يعنى يك امر بسيار عادى ، مثل دوستىيى كه دو نفر با يكديگر پيدا مىكنند براى اينكه با همديگر همسفر باشند ، يك روز هم تصميم مىگيرند [ از هم جدا شوند . ] يكى از آن دو كه تصميم گرفت و گفت ديگر من نمىخواهم با تو همخرج باشم كار تمام است و چيز ديگرى نمىخواهد ، شرط و قيدى ضرورت ندارد . در هر جا كه اين نظام برقرار شده است عملًا نظام خانوادگى وجود ندارد ، يعنى هر مردى در طول عمرش با دهها زن ازدواج كرده ، شش ماه با اين ، يك سال با آن ، يك مدت بىزن و . . . و هر زنى همينطور ، با چندين مرد ازدواج كرده ، چند روز با اين ، چند روز با آن و . . . اين درست بر خلاف آن روح فطرى [ ازدواج ] است .
ازدواج و زوجيّت يك امر فطرى در بشر است ، يعنى مسألهء ازدواج صرفاً براى اطفاء غريزهء جنسى نيست ، مسألهء وحدت و صميميتى است كه بايد پايدار بماند ، كه داستانش مفصل است و خودمان در برخى كتابها بحث كردهايم . اينجاست كه حتماً بايد فلسفهاى وجود داشته باشد كه از يك طرف پايهء ازدواج را تحكيم كند يعنى تا حد امكان نگذارد اين پيمان متزلزل شود ولى « نگذارد » نه به معنى اينكه قانوناً و با زور جلويش را بگيرد ، چون شركتى كه اساس آن بر شركت عواطف است معنى ندارد كه زور بخواهد آنجا حكمفرما باشد . مثل رابطهء امام جماعت و مأموم است كه پايهء اين رابطه بر ارادت و اعتقاد است ، يعنى مردمى كه مىآيند اقتدا مىكنند بايد به اين امام جماعت اعتقاد و ارادت داشته باشند . محكم كردن پايهء اين اعتقاد بر اساس زور امكانپذير نيست . فرض كنيد يك آقايى واقعاً هم عادل است ، خيلى هم آدم خوب و باتقوايى است ولى به هر حال مردم محل به او ارادت ندارند ؛ نمىشود مردم را به چوب بست كه شما بايد ارادت داشته باشيد . ارادت « چوب بستن » ى نيست .
چيزى كه بر پايهء عاطفه برقرار شده است و بايد برقرار باشد زور در آنجا حكمفرما