نامهاى دارد ، آن را از او بگيريد . اميرالمؤمنين و زبير و مقداد رفتند و از او مطالبهء نامه كردند . انكار كرد ، گفت نامهاى همراه من نيست . تفتيشش كردند ؛ هر چه اثاثش را گشتند پيدا نكردند . بعد زبير گفت پس برگرديم ، معلوم مىشود نيست . اميرالمؤمنين فرمود چنين چيزى محال است و اگر نبود پيغمبر نمىگفت ، حتماً هست . بعد به اين زن گفت كه من مىدانم نامهاى هست ، بايد نامه را بدهى و الّا سرت را نزد پيغمبر مىبرم . شمشيرش را كشيد . زن گفت پس دور برويد ؛ بعد از لاى موهايش نامه درآمد . نامه را آوردند دادند خدمت پيغمبر اكرم ، ديدند در آن نامه نوشته است كه پيغمبر قصد فتح مكه را دارد .
بديهى است كه اين كارِ خيلى خطايى بود . حضرت رسول حاطب را خواست ، فرمود اين چه كارى بود كه كردى ؟ قسم خورد كه يا رسولاللَّه من بر ايمان خودم هستم . اصل قضيه اين است : من بر خلاف خيلى افراد ديگر كه نزد قريش عزتى دارند و در نبودن آنها زن و بچهشان را اذيت و آزار نمىكنند [ چنين نيستم ؛ ] پيش خودم گفتم كه شايد اين مقدار سبب شود كه وضع زن و بچهء من بهتر شود . خلاصه اگر گناهى هم بوده من از ايمانم برنگشتم ، نخواستم واقعاً خيانتى كرده باشم ، مرا ببخشيد . پيغمبر هم زود بخشيد و قبول كرد كه او قصد خيانت بزرگى نداشته يعنى يك غير مسلمانى نيست كه بخواهد واقعاً خيانتى كرده باشد ، فقط مىخواسته به خيال خودش از اين راه به خانوادهاش خدمتى كرده باشد . عمر گفت : يا رسولَاللَّه اين مرتد شده ، اجازه بدهيد الآن من اين را بكشم . پيغمبر فرمود : نه « 1 » .
مسألهء ولاء كفار ( پيوند و دوستى با كافران )
مطلب ديگر : يكى از مسائل بسيار اساسى كه فرق اسلام را با ساير اديان و بالخصوص مسيحيت بلكه با جميع اديان روشن مىكند همين مسأله است : از نظر مسيحيها [ ايمان يك امر قلبى است و . . . ] كه مىبينيد همين تبليغ را در همه جا كردهاند و حتى بسيارى از مسلمين هم گاهى همين حرفها را مىزنند بدون اينكه توجه داشته باشند كه اينها اصلًا با اسلام جور در نمىآيد . مىگويند ايمان فقط يك امر قلبى است ، مربوط است به رابطهء انسان با خدا ، غير از اين چيزى نيست ، به
هامش
( 1 ) . [ شأن نزول اين سوره همراه با اين قضيه در مجمعالبيان جلد 5 صفحهء 269 و 270 آمده است . ]