حسنى ؛ الفاظى كه [ هر يك ] دلالت بر يك معنا كند كه اصل آن اسم آن معنى است ) ، تمام معانى كماليه و صفات كماليه در مورد او صادق است و هر اسمى هم در نهايتِ معنى خودش و به نحو احسن بر او صادق است ، ذات پروردگار است .
مثلًا « عالِم » يك صفت است ؛ [ يعنى ] معنى « عالم » يك صفت كماليه است .
« عالم » به غير خدا هم احياناً اطلاق مىشود ولى عالم به نحو احسن و اكمل ( يعنى آن عالِمى كه در او جهل راه ندارد كه نقيضش را بهكلى نفى مىكند ) فقط در بارهء خداى متعال صادق است ؛ يعنى در بارهء يك انسان اگر « عالم » صادق باشد ، در همان حال نقيضش هم صادق است ، چون عالم است به چيزى و عالم نيست به چيز ديگر ( جاهل است به چيزى ) . اگر بر يك موجود ديگر - انسان يا غير انسان - « قادر » صادق باشد ، در همان حال نقيض قادر هم صادق است ، و نقيضش بيشتر صادق است ؛ يعنى قادر است نسبت به يك شئ معين ، و قادر نيست نسبت به بىنهايت چيزها ؛ نسبت به امور محدودى قادر است و نسبت به بىنهايت [ امور ] غير قادر و عاجز است ؛ عالم است نسبت به امر محدودى و غير عالم و جاهل است نسبت به نامحدود .
داستان ابنالجوزى را مكرّر عرض كردهايم كه بالاى منبر بود ، زنى از او مسألهاى سؤال كرد . نمىدانست . با شهامت گفت : نمىدانم . زن گفت : تو كه نمىدانى چرا سه پله از ديگران بالاتر نشستهاى ؟ گفت : آن سه پله را بالاتر رفتهام به اندازهء آن چيزهايى كه مىدانم و شما نمىدانيد ؛ اگر مىخواستند به نسبت چيزهايى كه نمىدانم برايم منبر بسازند تا فلك هفتم بالا مىرفت .
اين است كه هر انسانى هر اندازه عالم باشد باز ناعالم بودنش هزاران برابر بيشتر است از عالم بودنش .
يا « متكلّم » صفتى است كه براى انسانها صادق است ، براى خدا هم صادق است . ولى انسان متكلم است به كلام محدود . هر چه هم انسان پرحرف باشد همهء حرفهاى او از اول تا آخر عمرش مگر چقدر است ؟ ولى خداوند متكلم است چون تمام عالم و ذرّات وجود ، كلمات او هستند : « قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ انْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبّى » « 1 » بگو اگر درياها را مركّب كنند براى احصاء سخنان
هامش
( 1 ) . كهف / 109 .