ممكن است مراد همان مرگ دستهجمعى اينها باشد كه به وسيلهء مسلمين كشته شدند و در واقع « ساعت » و قيامت اينها در « بدر » به پا شد .
آيهء بعد آيهاى است كه دربارهء مضمون آن ، آيات ديگرى هم داريم و بايد يك مقدار بحث شود و بعد تناسب آن با آيات پيش بيان گردد . در آيات پيش نقد حال ملأ قريش يعنى اشراف قريش بود . آنها يك دستهء بههمبافته و به اصطلاح امروز يك « طبقه » بودند و يك وحدت طبقهاى و همكارى بسيار شديدى داشتند .
عصبيت در زندگى قبيلهاى
زندگى مردم قريش در جاهليت زندگى قبيلهاى بود و در زندگى قبيلهاى به قول ابنخلدون « عصبيت » حكمفرماست . امروز مىگويند در زندگيهاى قبيلهاى يك روح كه همان روح قبيلهاى و عصبيت قبيلهاى باشد افراد را به يكديگر شديداً پيوند مىدهد و خود همين عصبيت قبيلهاى از جهتى ادارهكنندهء اجتماعشان هم هست و بسيارى از مشكلات را حل مىكند و يك سلسله اخلاق و مراسم و آداب به وجود مىآورد و بالاخره به نحوى جامعهساز است « 1 » .
هامش
( 1 ) . بر خلاف آنچه بعضى خيال مىكنند كه هرچه تمدن پيش برود نياز به دين كمتر مىشود ، عكس قضيه است ، هرچه تمدن جلوتر مىرود به دليل آنكه عصبيتها - آن چيزهايى كه افراد را به حكم يك روح خانوادگى ، روح قبيلهاى ، روح قومى و امثال اينها پيوند مىداد - ضعيف مىشود بشر به سوى فرديت مىرود يعنى پيوند طبيعى و عاطفى او با افراد ديگر كاهش پيدا مىكند ، و اين يك امر محسوسى است . شما اگر همين مردم ايران امروز را با مردم پنجاه يا صد سال پيش مقايسه كنيد مىبينيد هر چه به عقب برمىگرديم پيوندهاى خونى ، نژادى و خانوادگى بيشتر بوده و هرچه كه تمدن جلو آمده است اين پيوندها كاسته شده و كم كم به حدى رسيده است كه حتى برادرها هم با يكديگر تقريباً در حدى بيگانه شدهاند . در قديم پسرعموها پيوندشان از برادرهاى امروز قويتر بود ، بلكه نوه عموها و عمهها و خالهها وقتى به يكديگر مىرسيدند واقعاً يك احساس الفتى مىكردند در حالى كه امروز حتى وقتى برادرها به يكديگر مىرسند اينطور نيست .
در اروپا كه اساساً حتى پيوند پدر و پسر و مادر و فرزند هم دارد ضعيف و بريده مىشود . همه شدهاند « من » . « ما » ى قبيلهاى و « ما » يى كه تعصب قبيلهاى به وجود مىآورد ، همه به « من » تبديل شده است . از طرف ديگر بشر نيازمند به اين است كه روابط اجتماعى داشته باشد و امروز به اين نقطه رسيدهاند كه بايد چيزى جانشين آن عصبيتهاى قبيلهاى بشود ولى ديگر چيزى در حد عصبيت نمىتواند وجود داشته باشد ، بايد يك عاملى كه افراد را آگاهانه به يكديگر پيوند بدهد وجود داشته باشد ؛ يعنى بايد فلسفهاى براى زندگى وجود داشته باشد ، فلسفهاى كه افراد به آن ايمان داشته باشند ، چون اگر ايمان نباشد و اعتقاد و خضوع و عاطفه نباشد فلسفه كارى نمىتواند بكند . فلسفه فقط فكر است ، فكر هم مسخَّر انسان است ، يعنى تابع تمايلات انسان است . علم روشنايى است ، عمده اين است كه انسان چه چيز بخواهد و [ با استفاده ] از اين روشنايى بخواهد به كجا برود . از علم كارى ساخته نيست . اين است كه مىگويند بشر به يك ايمان و به يك آرمان و به يك فلسفهء آرمانساز نيازمند است و همين جاست كه به اصطلاح امروز نقش عظيم دين روشن مىشود . و نياز امروز افراد بشر به چيزى كه حكم يك روح را داشته باشد كه افراد را به يكديگر پيوند بدهد و حب و دوستى و علاقه به سرنوشت يكديگر و وحدت [ در بين آنها ايجاد كند ] معلوم مىگردد . آن پيوندى كه مربوط به دوران قبيلهاى بود گسسته شد ولى بشر امروز پيوند جديدى مىطلبد . به همين دليل نيازى كه در گذشته افراد بشر به دين داشتهاند ، امروز آن نياز را به مرتبهء اشد و اعلى دارند .