معلمى و وعظ و خطابه و بنّايى و معمارى و طبابت و غيره هم از همين قبيل است .
مردهايى كه كارشان آنها را از ياد خدا باز نمىدارد .
تفاوت منطق عرفانى قرآن با برخى عرفانها
از اينجا تفاوت منطق عرفانى قرآن با خيلى از عرفانها روشن مىشود . قرآن نمىگويد مردانى كه از كار و تجارت و بيع و بنّايى و معمارى و آهنگرى و نجّارى و معلّمى و خلاصه « وظايف » دست بر مىدارند و به ذكر خدا مشغول مىشوند ؛ مىفرمايد آنها كه در همان حالى كه اشتغال به كارشان دارند خدا را فراموش نمىكنند ، يگانه چيزى كه هيچ وقت او را فراموش نمىكنند خداست . يك چنين آدمى واقعاً بدن او مسجد است ، چون هميشه در اين بدن ياد خدا و ذكر خدا و تسبيح خداست . همهء كارهاى درستى كه ديگران مىكنند او هم مىكند ؛ ديگران مثلًا پشت ميز ادارهشان حاضر مىشوند ، خدمتى به مردم مىكنند ، او هم مثل ديگران حاضر مىشود و خدمتش را انجام مىدهد ، اما تفاوت در اين است كه او در عين اشتغال به كارش يك لحظه از خدا غافل نيست .
ممكن است شما بگوييد مگر چنين چيزى ممكن است كه انسان در آنِ واحد ، هم به كارى مشغول باشد و هم از چيز ديگرى غافل نباشد ؟ بله ، مخصوصاً اگر انسان ، كامل بشود ؛ ولى غيركاملش هم همين طور است . مثالى برايتان عرض مىكنم : زمانى كه براى انسان يك سرور فوقالعادهاى دست مىدهد [ يك لحظه از ياد آن غافل نمىماند . ] مثلًا جوانى را در نظر بگيريد كه طالب و عاشق و شيفتهء دخترى است و دائماً فعاليت مىكند و در پى خواستگارى اوست . بعد از مدتها يك جواب مثبت مىگيرد . او هركارى كه انجام بدهد ، يك چيز را هرگز فراموش نمىكند ، هميشه يك خوشحالى و سرور در قلبش وجود دارد و يگانه چيزى كه حتى در خواب هم يك لحظه از ذهنش دور نمىشود آن معشوق و محبوب و آن مژدهاى است كه به او دادهاند . در نقطهء مقابل ، اگر خداى ناخواسته بر انسان مصيبت بزرگى وارد شود ، مثلًا پدرى يا مادرى داغ عزيز ببيند ، به هركارى كه خودش را وادار مىكند ، در عين اين كه آن كار را انجام مىدهد آن غمى كه بر قلبش سايه انداخته هرگز از قلبش دور نمىشود . مؤمن واقعى كسى است كه نسبت به ياد خدا اين طور است ؛ آن چيزى كه هرگز فراموش نمىكند ياد خداست ، بلكه هركارى را كه انجام