پوسيدهاى مىدانند كه بايد ريشهكن شود ، صد در صد مردود و زيانبار مىدانم . تز « اسلام منهاى روحانيت » را همواره يك تز استعمارى دانسته و مىدانم . معتقدم هيچ چيز نمىتواند جانشين روحانيت ما بشود . حاملان فرهنگ اصيل و عميق و ذىقيمت اسلامى تنها در ميان اين گروه يافت مىشوند . آن تقواها ، ايمانها ، معنويتها ، اخلاصها ، و آن جوششها و جنبشها و فداكاريها كه رمز اصلى بقاى ملت ماست تنها در اين سرزمين مقدس سرمىزند .
عقيده و اميد به اصلاح روحانيت را از مطالعاتى كه دربارهء اسلام و معارف غنى آن دارم و از اطلاعاتى كه دربارهء شخصيتهاى لايق اين دستگاه دارم الهام گرفتهام .
بنابراين نه تنها اصلاح اين دستگاه را واجب و لازم مىشمارم و عملًا آن را مستبعد نمىدانم ، بلكه كاملًا نزديك و قريبالوقوع مىدانم .
انَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً . وَ نَريهُ قَريباً « 1 » .
هامش
( 1 ) . معارج / 6 و 7 : [ آنان آن را دور مىبينند و ما نزديك . ]