همچنان كه واقعيت خارجى - كه موضوع انديشه است - وضع ديالكتيكى دارد ، خود انديشه نيز وضع ديالكتيكى دارد ؛ يعنى انديشه مانند طبيعت عينى محكوم اصول چهارگانهء فوق است . در اين جهت هيچ مكتب ديگر با اين مكتب همراه نيست « 1 » .
ديگر اينكه اين مكتب تضاد را به اين صورت تعبير مىكند كه هر هستى در ذات خود متضمن نيستى است و از اين رو مساوى با « شدن » يعنى حركت است . هر چيز لزوماً نفى خود را در درون خود مىپرورد و سپس متحول به آن مىگردد ؛ آن نيز به نوبهء خود چنين جريانى طى مىنمايد و به اين ترتيب طبيعت و تاريخ همواره از ميان اضداد عبور مىكنند . از نظر اين مكتب ، تكامل جمع ميان دو ضد است كه يكى به ديگرى تبديل شده است .
اصل تضاد به معنى جنگ اجزاء طبيعت با يكديگر و احياناً تركيب آنها با يكديگر اصلى است كهن ؛ آنچه در تفكر ديالكتيكى تازگى دارد و از مختصات اين طرز تفكر است ، اين است كه نه تنها ميان اجزاء طبيعت جنگ و تضاد هست ، در درون هر جزء تضاد وجود دارد و اين تضاد به صورت جنگ عوامل نو و رشد يابنده با عوامل كهنه و در حال زوال است و منتهى به پيروزى نيروهاى در حال رشد مىگردد .
اين است دو چيزى كه بايد هستهء اصلى و مابهالامتياز تفكر ديالكتيكى از غيرديالكتيكى شمرده شود .
بنابراين سخت اشتباه است كه هر مكتبى را كه به اصل حركت و يا اصل تضاد ميان اجزاء طبيعت قائل باشد داراى تفكر ديالكتيكى بدانيم .
برخى در مورد تفكر اسلامى دچار چنين اشتباهى شدهاند . اين گروه چون در تعليمات اسلامى به اصل حركت و تغيير و صيرورت برخوردهاند كه : الا الَى اللَّهِ تَصيرُ الامورُ « 2 » همه چيز به سوى خدا صيرورت مىيابد و همچنين در اين تعليمات اصل تضاد را يافتهاند نظير آنچه كه دربارهء انسان آمده كه تركيبى از عقل و نفس و يا از روح و لجن است ، جزماً ادعا كردهاند كه تفكر اسلامى تفكرى ديالكتيكى است ،
هامش
( 1 ) . در جلد اول اصول فلسفه و روش رئاليسم بحث نسبتاً كافى دربارهء اين مطلب شده است .
( 2 ) . شورى / 53 .