دست برود و يا براى اينكه ايمان را نجات بدهيم از خانه و لانهء خود صرف نظر كنيم ) اسلام دومى را انتخاب مىكند .
آيهاى در قرآن كريم هست كه اين آيه عذر افرادى را كه به اصطلاحِ امروز به جبر محيط متمسّك مىشوند ، مثل اغلب ما مردم امروز ، نمىپذيرد . امروز مسئلهء « جبر محيط » براى بسيارى از مردم يك عذر شده است . از فردى مىپرسند : آقا تو چرا اينجور هستى ؟ يا خانم ! تو چرا لخت بيرون مىآيى ؟ مىگويد : ديگر محيط است ، محيط اينچنين اقتضا مىكند . به آن ديگرى مىگويند : تو چرا در مجالسى كه شركت در آن مجالس حرام است شركت مىكنى ؟ نشستن بر سر سفرهاى كه در آن شراب نوشيده بشود ، ولو براى خوردن نان حلال ، حرام است . چرا در چنين مجلسى شركت مىكنى ؟ مىگويد : اوضاع و شرايط اينجا اينچنين اقتضا مىكند ، چه كنيم ، محيط فاسد است . چرا بچه هايت مىروند فيلمهاى خطرناك مىبينند ؟ مىگويد :
خوب ديگر ، محيط است ، مگر مىشود جلويش را گرفت ؟ ! چرا به مسجد نمىروند ؟
محيط فاسد است ! مسئلهء جبر محيط براى عدهاى يك عذر شده است .
از نظر اسلام اين عذر به هيچ وجه مسموع نيست . محيط فاسد است ، محيط اجازه نمىداد ، در اين محيط بهتر از اين نمىشد عمل كرد ، از نظر اسلام عذر غيرمسموع است . يعنى ما در درجهء اول وظيفه داريم محيط خودمان را براى يك زندگى اسلامى مساعد كنيم ولى اگر محيطى كه در آن هستيم به شكلى است كه ما قادر نيستيم آن را به شكل يك محيط اسلامى و جوّ خودمان را به شكل يك جوّ اسلامى دربياوريم ، و احساس كنيم كه در اين جوّ و محيط ، ايمان خودمان ، ايمان زنمان ، ايمان بچه هايمان ، نسل آيندهمان از بين مىرود ، اسلام مىگويد محيط را رها كن . رها كردن محيط هم لزومى ندارد كه معنايش اين باشد كه انسان شهرى را رها كند به شهر ديگر برود يا كشورى را رها كند به كشور ديگر برود ، بلكه در مورد محلهها هم صدق مىكند . در شهرهاى بزرگ مانند تهران ، نسبت به محلهها صدق مىكند ؛ يعنى يك محله مىتواند اسلامى باشد ، جوّش مىتواند جوّ اسلامى باشد و بچهء انسان كه در آن محل بزرگ مىشود ، تا حدى با آداب و تعاليم و تربيت اسلامى بزرگ مىشود . اگر ما منطقه را عوض كنيم و به منطقهء ديگرى برويم ، جوّ عوض مىشود . مثلًا در بازاريها شايد اين مطلب بيشتر از ديگران صدق كند ؛ در يك محيط اسلامى زندگى مىكنند ، مثلًا وسط شهر ، جنوب شهر . البته غير از جنوب شهر هم
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 579
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٧٩