حسين عليه السلام مىگويد : من امشب را مىخواهم شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم ( مىخواهد شب معراج خودش قرار بدهد ) ، آن وقت آيا ما نيازى به توبه نداريم ؟ ! آنها نياز دارند و ما نيازى نداريم ؟ ! بله ، آن شب را حسين بن على با اين وضع بسر برد ، با اين حال عبادت بسر برد ، به كارهاى خود و اهل بيتش رسيدگى كرد و در آن شب بود كه آن خطابهء غرّا را براى اصحاب خودش قرائت كرد .
تائب صحراى كربلا
از يك تائب در صحراى كربلا برايتان نام ببرم و عرض آخر من باشد : يك توبهء مقبول ، يك توبهء بسياربسيار جدى در كربلا توبهء حُرّ بن يزيد رياحى است . حر ، مرد شجاع و نيرومندى است . اولين بار كه عبيداللَّه زياد مىخواهد هزار سوار براى مقابله با حسين بن على بفرستد ، او را انتخاب مىكند . او به اهل بيت پيغمبر ظلم و ستم كرده است . گفتم وقتى كه جنايت بزرگ شد ، وجدان انسان ( اگر وجدان نيمه زندهاى هم باشد ) عكس العمل نشان مىدهد . حالا ببينيد عكس العمل نشان دادن مقامات عالى روح در مقابل مقامات دانى چگونه است ؟ راوى مىگويد حر بن يزيد را در لشكر عمر سعد ديدم در حالى كه مثل بيد مىلرزيد . تعجب كردم . رفتم جلو ، گفتم : حر ! من تو را مرد بسيار شجاعى مىدانستم و اگر از من مىپرسيدند اشجع مردم كوفه كيست ، من از تو نمىگذشتم . تو چطور ترسيدهاى ؟ لرزه به اندامت افتاده است . گفت : اشتباه مىكنى ، من از جنگ نمىترسم . از چه مىترسى ؟ من خودم را در سر دوراهى بهشت و جهنم مىبينم ، خودم را ميان بهشت و جهنم مخيّر مىبينم ، نمىدانم چه كنم ، اين راه را بگيرم يا آن راه را ؟ اما عاقبت ، راه بهشت را گرفت . آرام آرام اسب خودش را كنار زد به طورى كه كسى نفهميد كه چه مقصود و هدفى دارد . همين كه رسيد به نقطهاى كه ديگر نمىتوانستند جلويش را بگيرند ، يك مرتبه به اسب خودش شلّاق زد ، آمد به طرف خيمهء حسين بن على . نوشتهاند سپر خودش را وارونه كرد به علامت اينكه من براى جنگ نيامدهام ، براى امان آمدهام .
خودش را مىرساند به آقا اباعبداللَّه ، سلام عرض مىكند . اولين جملهاش اين است :
« هَلْ تَرى لى مِنْ تَوْبَةٍ ؟ » « 1 » آيا توبهء اين سگ عاصى قبول است ؟ فرمود : بله ، البته
هامش
( 1 ) لهوف ، ص 43 .