على عليه السلام مىفرمايد : داخِلٌ فِى الْاشْياءِ لا بِالْمُمازَجَةِ وَ خارِجٌ عَنِ الْاشْياءِ لا بِالْمُبايَنَةِ .
يكى از مطالبى كه نهج البلاغه بر آن تكيه مىكند اين است كه خدا از اشياء بيرون و جدا نيست ولى در عين حال داخل در اشياء هم نيست : لَيْسَ فِى الْاشْياءِ بِوالِجٍ وَ لا عَنْها بِخارِجٍ « 1 » .
ثانياً قرآن كه مىگويد انسان به خدا بايد تعلق خاطر داشته باشد ، به اين دليل است كه خدا را كمال و نهايت سير انسان مىداند و مسير انسان را به سوى خدا مىداند . پس توجه انسان به خدا ، مثل توجه آن ذره است به نهايت كمال خودش ، مثل توجه آن دانه است به نهايت كمال خودش . رفتن انسان به سوى خدا ، رفتن انسان به سوى « خود » است ، رفتن انسان از « خود » ناقصتر به « خود » كاملتر است .
پس اشتباه كرده است آن كسى كه خدا را با اشياء ديگر مقايسه كرده و خيال كرده است كه خدا هم مثل يك شىء بيگانه است كه وقتى انسان به آن توجه پيدا كرد ، آگاهىاش از خودش سلب مىشود و وقتى در آن شىء بيگانه غرق شد ، ارزشهاى خودش را فراموش مىكند و وقتى به آن شىء بيگانه توجه كرد ، از حركت مىايستد چون او مثل يك ميخ طويله و درختى است كه موجودى را به آن بسته باشند
خودآگاهى و خداآگاهى
خدا به انسان آنچنان نزديك و با او يگانه است كه آگاهى انسان به خدا عين آگاهى او به خودش است ، بلكه انسان فقط وقتى مىتواند به خودش آگاه باشد كه به خدا آگاه باشد و محال است كسى « خودآگاه » باشد ولى « خداآگاه » نباشد . قرآن مىفرمايد :
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ
هركس خدا را فراموش كند ، خودش را فراموش كرده است . انسان آن وقت خودش را باز مىيابد كه خداى خودش را بازيافته باشد . اگر انسان خدايش را فراموش كرد ، خودش را فراموش كرده است . قرآن در جهت عكس اگزيستانسياليسم مىگويد .
آنها مىگويند : انسان اگر توجهش به خدا معطوف شود ، « خداآگاه » مىشود و
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء 184