مىكند و تعبير عجيبى دارد كه صدرالمتألهين مىگويد : من نظريهء « جسمانية الحدوث و روحانية البقاء » بودن روح را از اين آيه كشف كردم . وقتى دربارهء انسان بحث مىكند ، مىفرمايد : ما انسان را از خاك آفريديم ؛ مرحله به مرحله پيش آمد تا اينكه نطفه شد ، نطفه علقه شد ، علقه مضغه شد و مضغه استخوان شد و بر روى استخوان گوشت پوشانيده شد . بعد مىفرمايد :
ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ
« 1 » ما همين ماده و طبيعت را تبديل به چيز ديگرى - كه روح است - كرديم ؛ يعنى روح زاييدهء همين طبيعت است . روح مجرّد است ، ولى مجرّدِ زاييده از ماده است . پس انسان در جاى ديگرى به صورت كامل نبوده تا بعد در اين عالم در قفس قرار گرفته باشد . انسان در اينجا در دامن مادر خودش است . طبيعت ، مادر روح انسان است و انسان در طبيعت كه زندگى مىكند ، در دامن مادر زندگى مىكند . بنابراين در همين جا بايد تكامل پيدا كند ، نه اينكه قبلًا تكامل پيدا كرده است و بعد اينجا در زندان يا چاه گرفتار شده و بايد بيرون بيايد ؛ اين ، فكر اسلامى نيست .
البته اسلام مىگويد تو براى هميشه نبايد در دامن مادر بمانى . اگر براى هميشه بخواهى در دامن مادر باشى ، يك بچه ننه خواهى بود و هرگز مرد ميدان نخواهى شد .
اگر از طبيعت عروج نكنى و از دامن اين مادر برنخيزى و بالا نيايى ، در طبيعت مىمانى ، يك موجود طبيعى مىشود ،
« ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ »
مىشوى و ديگر
« إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ »
« 2 » نيستى ، در اسفل السافلين مىمانى . اگر انسان در اسفل السافلين - كه طبيعت است - محبوس بماند ، به اين معنا كه از حد طبيعت بالا نرود ، اين امر در دنياى ديگر جهنم اوست ،
فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ
« 3 » مادرش همان جهنم است .
خداوند مولودى را در دامن اين مادر ( طبيعت ) متولد كرده كه از دامن اين مادر بالا برود ، مدرسه برود و مدرسه را طى كند و بالاتر برود . اگر او در اين دامن بماند ، براى هميشه در اينجا خواهد ماند . اگرچه اين تشبيه خيلى ناقص است ولى چنين شخصى حالت بچهاى را دارد كه واقعاً بچه ننه شده است ، يك بچه ننهاى كه وقتى بيست و پنج ساله هم شده باز بايد در بغل مادرش بخوابد و مادرش پستانش را بغل صورتش بگذارد كه اين آقازاده خوابش ببرد ! اين آدم ديگر چه از آب در مىآيد ؟ !
هامش
( 1 ) مؤمنون / 14
( 2 ) تين / 5 و 6
( 3 ) قارعه / 9