است كه از اين تضادها سرچشمه مىگيرد « 1 » برعكس ، اگر سوسياليسم را به عنوان يك شكل تاريخى مشخص جامعه ، شكلى كه بعد از گذشتن نيروهاى مولّده از يك درجه خاص تكامل ، وجود آن ضرورت پيدا مىكند تلقى نماييم ، سوسياليسم به صورت يك علم درمىآيد « 2 » . سوسياليسم علمى مبتنى است بر بررسى وقايع و تحقيق درباره قوانينى كه اين وقايع را مىآفريند و بهره بردارى از تضادهايى كه بر جامعه سايه افكندهاند و تفهيم طبقات زجركشيده به نقش تاريخى آنها در مبارزاتى كه در پيش روى دارند .
در اينكه انسان و روح عدالتخواهى انسان خود عاملى است مستقل و اصيل و پيدايش اينچنين انسانهايى جزء قوانين طبيعت و خلقت است - نظير چشم هستند براى پيكر انسان و حيوان - و انسان ، تنها ، مخلوق تاريخ نيست ، خالق و آفريننده تاريخ نيز هست ما ترديدى نداريم ؛ و در اينكه شرايط مادى اجتماع خود عامل مؤثرى است براى گردش تاريخ ، باز هم نبايد ترديد كرد . سوسياليسم به اصطلاح تخيلى نقش زمينههاى مادى و تضادهاى اجتماعى و طبقاتى را ناديده نمىگيرد ، اما عامل تغييرات را منحصراً تضادهاى اجتماعى نمىداند . اما اينكه سوسياليسم را از چه نظر بايد علم بدانيم ، مسئله مهمى است كه احتياج به توضيح دارد . ما در ورقههاى « اسلام و سرمايه دارى و سوسياليسم » گفتهايم كه قوانين اقتصادى و اجتماعى را از دو نظر مىتوان مورد مطالعه قرار داد : يكى از آن نظر كه وقايع و
هامش
( 1 ) اينكه تغيير شكل اجتماعى معلول روح عدالتخواهى باشد يا تغيير شرايط اقتصادى ، يك مطلب است ، و اينكه يك سلسله حقوق طبيعى هست كه سوسياليسم يا نوعى ديگر زندگى را نتيجه مىدهد ، مطلب ديگر است .
( 2 ) ولى تاريخ خلاف آن را نشان داد ؛ و از طرف ديگر علمى بودن سوسياليسم هيچ گونه نيازى به اين گونه فرض حركت تاريخ ندارد ، بلكه فرضاً جبر تاريخ به شكلى كه ماركسيستها ادعا كردهاند درست باشد ، ماترياليسم تاريخى علم است نه سوسياليسم . مثل اين است كه بگوييم قوانين جنين شناسى حكم مىكند كه كودك به دنيا بيايد ، پس كودك علم است . اين اشكال ، اشكال مهم و قابل توجهى است . حداكثر علمى بودن اين است كه راه علمى ايجاد و وصول به آن نشان داده شده است .
پس سوسياليسم ، علمى است نه علم . بهتر است كه تعبير علمى بكنيم نه علم آنچنانكه در متن آمده است .