حكيم يا فقيه يا منجم و رياضيدان داشتهايم مىبايست مصلح اجتماعى و دينى داشته باشيم . « مصلح » يك نبوغ و شخصيت و عمق نظر و دورانديشى و گذشت ديگرى لازم دارد و قهراً عزيزالوجودتر و قليل الوجودتر است ، ولى فكر مىكنم به همان نسبت هم كه بسنجيم باز نداشتهايم ، چرا ؟ اين سؤالى است كه فعلًا براى من مقدور نيست كه بتوانم جوابى به آن بدهم .
اينقدر مصلح نداشتهايم و سخن از اصلاح كمتر شنيدهايم كه فكر نمىكنيم اين هم يك شأن بزرگى است و شايسته مردان بزرگ است . اگر به ما بگويند اميرالمؤمنين يا سيدالشهداء سلام اللَّه عليهما مردى بود حكيم ، همه معناى اين كلمه را مىفهميم و اين را مدحى براى آن حضرت مىشماريم ، و همچنين است اگر بگويند مردى بود فقيه وعارف به احكام الهى ، يا بگويند مردى بود خطيب و فصيح و بليغ . ولى اگر بگويند مصلح بود ، چيزى از اين كلمه نمىفهميم و چندان به نظر ما مهم نمىآيد ، در صورتى كه از همه شئون بالاتر همين است و خودشان هم همين اسم و همين شأن را براى خود پسنديدهاند .
على عليه السلام مىفرمايد :
اللَّهُمَّ انَّكَ تَعْلَمُ انَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذى كانَ مِنّا مُنافَسَةً فى سُلْطانٍ وَ لَاالِتماسَ شَىْ ءٍ مِنْ فُضولِ الْحُطامِ وَ لكِنْ لِنَرُدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ وَ نُظْهِرَ الْاصْلاحَ فى بِلادِكَ ، فَيَأْمَنَ الْمَظْلومونَ مِنْ عِبادِكَ وَ تُقامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدودِكَ « 1 » .
خدايا تو مىدانى من نه در پى رياست و زعامت و حكومتم و نه طالب مال و ثروت دنيا ؛ من فقط مردى مصلح مىباشم ، مىخواهم نشانههاى ازبين رفتهء دين را برگردانم و در بلاد تو اصلاحى به عمل آورم تا ستمديدگان در امان قرار گيرند و حدود تو جارى شود .
سيدالشهداء سلام اللَّه عليه در وصيتى كه هنگام حركت نوشت و به برادرش محمد بن حنفيّه داد مىنويسد :
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، خطبه 129