تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
اصل و پايهء مادى و طبيعى دارد و هر امر مادى يك گسترش و بسط معنوى . » « 1 » ما فعلًا نمىخواهيم وارد اين بحث عميق روانى و فلسفى بشويم و به نقل و نقد عقايد و آراء زيادى كه در اين باره - قديماً و جديداً - گفته شده بپردازيم . در اينجا همين قدر مىگوييم خواه عشق ريشهء غيرجنسى داشته باشد و خواه نداشته باشد ، و به فرض اول خواه بتواند تغيير شكل و ماهيت بدهد و جنبهء معنوى و روحانى پيدا كند خواه نكند ، در اين جهت نمىتوانيم ترديد داشته باشيم كه عشق از لحاظ آثار روانى و اجتماعى ، يعنى از لحاظ تحولاتى كه در روح فرد ايجاد مىكند و از لحاظ تأثيراتى كه در خلق آثار هنرى و ذوقى و اجتماعى دارد ، با يك شهوت سادهء حيوانى كه هدفش صرفاً ارضاء و اشباع است تفاوت بسيار دارد . حالت خاص شهوانى تا وقتى كه صورت شهوانى دارد مقرون به خودخواهى است و در اين حالت ، انسان به موضوع شهوت به چشم يك ابزار و وسيله نگاه مىكند ، اما همين كه شكل عشق به خود گرفت ، موضوع دلخواه آنچنان اصالت پيدا مىكند كه حتى از جان خواستار عزيزتر و گرانبهاتر مىگردد و خواستار ، فدايى موضوع دلخواه خود مىشود ؛ يعنى شخص خواستار از « خودى » بيرون مىرود و لااقل خودى او خودى طرف را نيز دربرمى گيرد . از اين روست كه عشق به عنوان مربّى ، كيميا ، معلّم و الهام بخش خوانده شده است . سعدى مىگويد :
هركه عشق اندر او كمند انداخت * به مراد وىاش ببايد ساخت
هركه عاشق نگشت مرد نشد * نقره فائق نگشت تا نگداخت
يا مثلًا حافظ مىگويد :
بلبل از فيض گل آموخت سخن ، ورنه نبود * اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش
ادبيات جهان پر است از اين تعبيرات . عشق را ، هم غربى ستايش كرده هم شرقى ، اما با اين تفاوت كه ستايش غربى از آن نظر است كه وصال شيرين دربردارد ، و حداكثر از آن نظر كه به از ميان رفتن خودى فردى - كه همواره زندگى را مكدّر مىكند - و به يگانگى در روح منجر مىشود و دو
هامش
( 1 ) . لذات فلسفه ، ص 135