مىشود . مردان بر زنان در طول تاريخ ستمهاى فراوانى كردهاند اما ريشهء اين ستمها همان چيزهايى است كه سبب شده به فرزندان خود نيز با كمال علاقهاى كه به آنها و سرنوشت آنها و سعادت آنها داشتهاند ستم كنند ؛ همان چيزهايى است كه سبب شده به نفس خود نيز ستم كنند ، يعنى ريشهء جهالت و تعصب و عادت دارد نه ريشهء منفعت طلبى . شايد فرصتى پيش آمد و در موقع مناسبى بحث مفصلى در بارهء تفسير تاريخ روابط زن و مرد بنماييم .
دوگونگى احساسات مرد و زن نسبت به هم
نه تنها علاقهء خانوادگى زن و مرد به يكديگر با علاقهء به اشياء فرق مىكند ، علاقهء خود آنها به يكديگر نيز متشابه نيست ؛ يعنى نوع علاقهء مرد به زن با نوع علاقهء زن به مرد متفاوت است . با اينكه تجاذب طرفينى است اما به عكس اجسام بيجان ، جسم كوچكتر جسم بزرگتر را به سوى خود مىكشاند . آفرينش ، مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا و زن را مظهر محبوبيت و معشوقيت قرار داده است . احساسات مرد نيازآميز و احساسات زن نازخيز است . احساسات مرد طالبانه و احساسات زن مطلوبانه است .
چندى پيش يكى از روزنامههاى خبرى عكس يك دختر جوان روسى را كه خودكشى كرده بود چاپ كرده بود . اين دختر در نوشتهاى كه از او باقى مانده نوشته است : هنوز مردى مرا نبوسيده است ، بنابراين زندگى براى من قابل تحمل نيست .
براى يك دختر اين جهت شكست بزرگى است كه محبوب مردى واقع نشده است ، مردى او را نبوسيده است . اما پسر جوان كى از زندگى نوميد مىشود ؟ وقتى كه دخترى او را نبوسيده است ؟ خير ، وقتى كه دخترى را نبوسيده باشد .
ويل دورانت در بحثهاى مفصل و جامع خود پس از آن كه مىگويد اگر مزيت دخترى فقط در دانش و انديشه باشد نه در دلانگيزى طبيعى و زرنگى نيمه آگاهش ، در پيدا كردن شوهر چندان كامياب نخواهد شد ، شصت درصد زنان دانشگاه بىشوهر مىمانند ، مىگويد :
« خانم مونيا كوالوسكى كه دانشمند برجستهاى بود شكايت مىكرد كه كسى با او ازدواج نمىكند و مىگفت : چرا كسى مرا دوست ندارد ؟ من مىتوانم از بيشتر زنان بهتر باشم . با اينهمه ، بيشتر زنان كم اهميت مورد عشق و علاقه هستند و من نيستم .