پيوند خانوادگى زن و مرد را محكمتر كند و شالودهء وحدت آنها را بهتر بريزد . قانون خلقت اين تفاوتها را به اين منظور ايجاد كرده است كه به دست خود ، حقوق و وظايف خانوادگى را ميان زن و مرد تقسيم كند . قانون خلقت تفاوتهاى زن و مرد را به منظورى شبيه منظور اختلافات ميان اعضاى يك بدن ايجاد كرده است . اگر قانون خلقت هر يك از چشم و گوش و پا و دست و ستون فقرات را در وضع مخصوصى قرار داده است ، نه از آن جهت است كه با دو چشم به آنها نگاه مىكرده و نظر تبعيض داشته و به يكى نسبت به ديگرى جفا روا داشته است .
تناسب است يا نقص و كمال ؟
يكى از موضوعاتى كه براى من موجب تعجب است اين است كه بعضى اصرار دارند كه تفاوت زن و مرد را در استعدادهاى جسمى و روانى ، به حساب ناقص بودن زن و كاملتر بودن مرد بگذارند ؛ چنين وانمود مىكنند كه قانون خلقت بنا به مصلحتى زن را ناقص آفريده است .
ناقص الخلقه بودن زن پيش از آن كه در ميان ما مردم مشرق زمين مطرح باشد ، در ميان مردم غرب مطرح بوده است . غربيان در طعن به زن و ناقص خواندن وى بيداد كردهاند . گاهى از زبان مذهب و كليسا گفتهاند : « زن بايد از اينكه زن است شرمسار باشد » . گاهى گفتهاند : « زن همان موجودى است كه گيسوان بلند دارد و عقل كوتاه » ، « زن آخرين موجود وحشى است كه مرد او را اهلى كرده است » ، « زن برزخ ميان حيوان و انسان است » و امثال اينها .
از اين عجيبتر اينكه برخى از غربيان اخيراً با يك گردش صدوهشتاد درجهاى اكنون مىخواهند با هزارويك دليل ثابت كنند كه مرد موجود ناقص الخلقه و پست و زبون ، و زن موجود كامل و برتر است .
اگر كتاب زن جنس برتر اشلى مونتاگو را - كه در مجلهء زن روز منتشر مىشد - خوانده باشيد ، مىدانيد كه اين مرد با چه زور زدنها و مهمل بافىها مىخواهد ثابت كند كه زن از مرد كاملتر است . اين كتاب تا آنجا كه مستقيماً مطالعات پزشكى يا روانى يا آمار اجتماعى را عرضه مىدارد بسيار گرانبهاست ، ولى آنجا كه خود نويسنده شخصاً به « استنتاج » مىپردازد و مىخواهد براى هدف خود - كه همان عنوان كتاب است - نتيجه گيرى كند مهمل بافى را به نهايت مىرساند . چرا بايد يك