تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
را قبرستان قرار داده بودند - رفت و در كنارى ايستاد . عايشه نيز آهسته از پشت سر پيغمبر رفت و خود را در گوشه‌اى پنهان كرد . ديد پيغمبر سه بار دستها را به سوى آسمان بلند كرد ، بعد راه خود را به طرفى كج كرد . عايشه نيز به همان طرف رفت . پيغمبر راه رفتن خود را تند كرد . عايشه نيز تند كرد . پيغمبر به حال دويدن درآمد . عايشه نيز پشت سرش دويد . بعد پيغمبر به طرف خانه راه افتاد . عايشه ، مثل برق ، قبل از پيغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت . وقتى كه پيغمبر وارد شد ، نفس تند عايشه را شنيد ، فرمود : « عايشه ! چرا مانند اسبى كه تند دويده باشد نفس نفس مىزنى ؟ » . - چيزى نيست يا رسول اللَّه ! . - بگو ، اگر نگويى خداوند مرا بىخبر نخواهد گذاشت . - پدر و مادرم قربانت ، وقتى كه تو بيرون رفتى من هنوز بيدار بودم ، خواستم بفهمم تو اين وقت شب كجا مىروى ، دنبال سرت بيرون آمدم . در تمام اين مدت از دور ناظر احوالت بودم . - پس آن شبحى كه در تاريكى هنگام برگشتن به چشمم خورد تو بودى ؟ . - بلى يا رسول اللَّه ! . پيغمبر در حالى كه مشت خود را آهسته به پشت عايشه مىزد فرمود : « آيا براى تو اين خيال پيدا شد كه خدا و پيغمبر خدا به تو ظلم مىكنند و حق تو را به ديگرى مىدهند ؟ ! » . - يا رسول اللَّه ! آنچه مردم مكتوم مىدارند ، خدا همهء آنها را مىداند و تو را آگاه مىكند ؟ . - آرى ، جريان رفتن من امشب به بقيع اين بود كه فرشتهء الهى جبرئيل آمد و مرا بانگ زد و بانگ خويش را از تو مخفى كرد . من به او پاسخ دادم و پاسخ را از تو مكتوم داشتم . چون گمان كردم تو را خواب ربوده ، نخواستم تو را بيدار كنم و بگويم براى استماع وحى الهى بايد تنها باشم . بعلاوه ترسيدم تو را وحشت بگيرد . اين بود كه آهسته از اتاق بيرون رفتم . فرشتهء خدا به من دستور داد بروم به بقيع و براى مدفونين بقيع طلب آمرزش كنم . - يا رسول اللَّه ! من اگر بخواهم براى مردگان طلب آمرزش كنم چه بگويم ؟ . - بگو : السلام على اهل الديار من المؤمنين والمسلمين ، و يرحم اللَّه المستقدمين منا