تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
شده بده ، بعد برو به مكه . » . عبد الرحمن پيش آن مرد رفت و كيسه‌اى داراى هزار درهم جلو او گذاشت و گفت : « پولتان را بگيريد . » آن مرد اول خيال كرد كه مبلغ پول كم بوده است و عبد الرحمن پس از چندى عين پول را به او برگردانده است ، گفت : « اگر اين مبلغ كم است ، مبلغى ديگر بيفزايم ؟ » . عبد الرحمن گفت : « خير ، كم نيست ، بسيار پول پربركتى بود . و چون من اكنون از خودم داراى سرمايه‌اى هستم و به اين مبلغ نيازمند نيستم ، آمدم ضمن اظهار تشكر از لطف شما پولتان را رد كنم ، خصوصا كه الآن عازم سفر حجّم و ميل داشتم پول شما خدمت خودتان باشد . » عبد الرحمن اين را گفت و از آن خانه خارج شد و بار سفر حج بست . پس از انجام مراسم حج به مدينه آمد ، همراه جمعيت به محضر امام صادق رفت . جمعيت انبوهى در خانهء حضرت گرد آمده بودند . عبد الرحمن كه جوانى نورس بود ، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال و جوابهايى كه از امام مىشد بود . همين كه مجلس كمى خلوت شد ، امام صادق با اشاره او را نزديك طلبيده پرسيد : - شما كارى داريد ؟ . - من عبد الرحمن پسر سيابهء كوفى بجلى هستم . - احوال پدرت چطور است ؟ . - پدرم به رحمت خدا رفت . - اى واى ، اى واى ، خدا او را رحمت كند . آيا از پدرت ارثى هم براى شما باقى ماند ؟ . - خير ، هيچ چيز از او باقى نماند . - پس چطور توانستى حج كنى ؟ . - قضيه از اين قرار است : ما بعد از پدرمان خيلى پريشان بوديم . مرگ پدر از يك طرف و فقر و پريشانى از طرف ديگر بر ما فشار مىآورد ، تا آنكه روزى يكى از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسليت به ما ، گفت من اين پول را سرمايه كنم . همين كار را كردم و از سود آن اقدام به سفر حج نمودم . . . . » . همين كه سخن عبد الرحمن به اينجا رسيد ، امام پيش از اينكه او داستان را به آخر برساند فرمود :