امروز كه رفته است تا باز خرما بگيرد ، قبل از آنكه اظهار كند ، بقال گفته نسيهء شما زياد شده است . او هم بعد از شنيدن اين جمله خجالت كشيده تقاضاى نسيه كند ، دست خالى به خانه برگشته است و امشب خودش و عائلهاش بىشام ماندهاند . » .
- به خدا قسم من از اين جريان بىخبر بودم ، اگر مىدانستم به احوالش رسيدگى مىكردم . » .
- همهء داد و فريادهاى من براى اين است كه تو چرا از احوال همسايهات بىخبر ماندهاى ؟ چرا هفت شبانه روز آنها به اين وضع بگذرانند و تو نفهمى ؟ اگر باخبر بودى و اقدام نمىكردى كه تو اصلا مسلمان نبودى ، يهودى بودى . » .
- مىفرماييد چه كنم ؟ .
- پيشخدمت من اين مجمعهء غذا را برمىدارد ، همراه هم تا دم در منزل آن مرد برويد ، دم در پيشخدمت برگردد و تو در بزن و از او خواهش كن كه امشب با هم شام صرف كنيد . اين پول را هم بگير و زير فرش يا بورياى خانهاش بگذار ، و از اينكه دربارهء او كه همسايهء تو است كوتاهى كردهاى معذرت بخواه . سينى را همان جا بگذار و برگرد . من اينجا نشستهام و شام نخواهم خورد تا تو برگردى و خبر آن مرد مؤمن را براى من بياورى .
پيشخدمت سينى بزرگ غذا را كه انواع غذاهاى مطبوع در آن بود برداشت و همراه سيد جواد روانه شد . دم در پيشخدمت برگشت و سيد جواد پس از كسب اجازه وارد شد . صاحبخانه پس از استماع معذرت خواهى سيدجواد و خواهش او دست به سفره برد . لقمهاى خورد و غذا را مطبوع يافت . حس كرد كه اين غذا دست پخت خانهء سيدجواد ، كه عرب بود ، نيست ، فوراً از غذا دست كشيد و گفت :
« اين غذا دست پخت عرب نيست ، بنابراين از خانهء شما نيامده . تا نگويى اين غذا از كجاست من دست دراز نخواهم كرد . » .
آن مرد خوب حدس زده بود . غذا در خانهء بحرالعلوم ترتيب داده شده بود . آنها ايرانى الاصل و اهل بروجرد بودند و غذا غذاى عرب نبود . سيدجواد هرچه اصرار كرد كه تو غذا بخور ، چه كار دارى كه اين غذا در خانهء كى ترتيب داده شده ، آن مرد قبول نكرد و گفت : « تا نگويى دست دراز نخواهم كرد . » سيد جواد چارهاى نديد ، ماجرا را از اول تا آخر نقل كرد . آن مرد بعد از شنيدن ماجرا غذا را تناول كرد ، اما سخت در شگفت مانده بود . مىگفت : « من راز خودم را به احدى نگفتهام ، از
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 382
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٨٢