را هر وقت از آب بگيرند تازه است .
از همه بدتر اينكه وقتى كه شروع به درس خواندن كرد ، در خود هيچ گونه ذوق و استعدادى نسبت به اين كار نديد . شايد هم اشتغال چندين سالهء او به كارهاى فنى و صنعتى ذوق علمى و ادبى او را جامد كرده بود . ولى نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد ، هيچ كدام نتوانست او را از تصميمى كه گرفته بود باز دارد . با جديت فراوان مشغول كار شد ، تا اينكه اتفاقى افتاد :
آموزگارى كه به او فقه شافعى مىآموخت ، اين مسأله را به او تعليم كرد : « عقيدهء استاد اين است كه پوست سگ با دبّاغى پاك مىشود . » .
سكاكى اين جمله را دهها بار پيش خود تكرار كرد تا در جلسهء امتحان خوب از عهده برآيد ، ولى همين كه خواست درس را پس بدهد اينطور بيان كرد : « عقيدهء سگ اين است كه پوست استاد با دباغى پاك مىشود . » .
خندهء حضار بلند شد . بر همه ثابت شد كه اين مرد بزرگسال كه پيرانه سر هوس درس خواندن كرده به جايى نمىرسد . سكاكى ديگر نتوانست در مدرسه و در شهر بماند ، سر به صحرا گذاشت . جهان پهناور بر او تنگ شده بود . از قضا به دامنهء كوهى رسيد ، متوجه شد كه از بلنديى قطره قطره آب روى صخرهاى مىچكد و در اثر ريزش مداوم ، صخره را سوراخ كرده است . لحظهاى انديشيد و فكرى مانند برق از مغزش عبور كرد ، با خود گفت : دل من هر اندازه غيرمستعد باشد از اين سنگ سختتر نيست . ممكن نيست مداومت و پشتكار بىاثر بماند . برگشت و آن قدر فعاليت و پشتكار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد . عاقبت يكى از دانشمندان كم نظير ادبيات گشت « 1 »
هامش
( 1 ) . روضات الجنات ، چاپ حاج سيد سعيد ، صفحهء 747 .