مسلمانان از دور رسول اكرم پراكنده شدند .
نسيبه همين كه وضع را به اين نحو ديد ، مشك آب را به زمين گذاشت و شمشير به دست گرفت . گاهى از شمشير استفاده مىكرد و گاهى از تير و كمان . سپر مردى را كه فرار مىكرد نيز برداشت و مورد استفاده قرار داد . يك وقت متوجه شد كه يكى از سپاهيان دشمن فرياد مىكشد : « خود محمد كجاست ؟ خود محمد كجاست ؟ » نسيبه فورا خود را به او رساند و چندين ضربت بر او وارد كرد ، و چون آن مرد دو زره روى هم پوشيده بود ضربات نسيبه چندان در او تأثير نكرد ، ولى او ضربت محكمى روى شانهء بىدفاع نسيبه زد كه تا يك سال مداوا مىكرد . رسول خدا همين كه متوجه شد خون از شانهء نسيبه فوران مىكند ، يكى از پسران نسيبه را صدا زد و فرمود : « زود زخم مادرت را ببند . » وى زخم مادر را بست و باز هم نسيبه مشغول كارزار شد .
در اين بين نسيبه متوجه شد يكى از پسرانش زخم برداشته ، فورا پارچههايى كه به شكل نوار براى زخم بندى مجروحين با خود آورده بود درآورد و زخم پسرش را بست . رسول اكرم تماشا مىكرد و از مشاهدهء شهامت اين زن لبخندى در چهره داشت . همين كه نسيبه زخم فرزند را بست به او گفت : « فرزندم زود حركت كن و مهياى جنگيدن باش . » هنوز اين سخن به دهان نسيبه بود كه رسول اكرم شخصى را به نسيبه نشان داد و فرمود : « ضارب پسرت همين بود . » نسيبه مثل شير نر به آن مرد حمله برد و شمشيرى به ساق پاى او نواخت كه به روى زمين افتاد . رسول اكرم فرمود : « خوب انتقام خويش را گرفتى . خدا را شكر كه به تو ظفر بخشيد و چشم تو را روشن ساخت . » .
عدهاى از مسلمانان شهيد شدند و عدهاى مجروح . نسيبه جراحات بسيارى برداشته بود كه اميد زيادى به زنده ماندنش نمىرفت .
بعد از واقعهء احد ، رسول اكرم براى اطمينان از وضع دشمن ، بلافاصله دستور داد به طرف « حمراء الاسد » حركت كنند . ستون لشكر حركت كرد . نسيبه نيز خواست به همان حال حركت كند ، ولى زخمهاى سنگين اجازهء حركت به او نداد . همين كه رسول اكرم از « حمراء الاسد » برگشت ، هنوز داخل خانهء خود نشده بود كه شخصى را براى احوالپرسى نسيبه فرستاد . خبر سلامتى او را دادند . رسول خدا از اين خبر خوشحال و مسرور شد « 1 »
هامش
( 1 ) . شرح ابن ابى الحديد ، جلد 3 ، صفحات 568 - 570 ، نقل از مغازى واقدى .