تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
« كجا مىروى ؟ » . - مىخواهم برگردم به خانه‌ام . فريضهء صبح را كه خوانديم ، ديگر كارى نداريم . - مدت كمى صبر كن و تعقيب نماز را بخوان تا خورشيد طلوع كند . - بسيار خوب . تازه مسلمان نشست و آنقدر ذكر خدا كرد تا خورشيد دميد . برخاست كه برود ، رفيق مسلمانش قرآنى به او داد و گفت : « فعلا مشغول تلاوت قرآن باش تا خورشيد بالا بيايد ، و من توصيه مىكنم كه امروز نيت روزه كن ، نمىدانى روزه چقدر ثواب و فضيلت دارد ! » . كم كم نزديك ظهر شد . گفت : « صبر كن ، چيزى به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان . » نماز ظهر خوانده شد . به او گفت : « صبر كن ، طولى نمىكشد كه وقت فضيلت نماز عصر مىرسد ، آن را هم در وقت فضيلتش بخوانيم . » بعد از خواندن نماز عصر گفت : « چيزى از روز نمانده . » او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسيد . تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حركت كرد كه برود افطار كند . رفيق مسلمانش گفت : « يك نماز بيشتر باقى نمانده و آن نماز عشاء است . صبر كن تا حدود يك ساعت از شب گذشته . » وقت نماز عشاء ( وقت فضيلت ) رسيد و نماز عشاء هم خوانده شد . تازه مسلمان حركت كرد و رفت . شب دوم هنگام سحر بود كه باز صداى در را شنيد كه مىكوبند ، پرسيد : « كيست ؟ » . - من فلان شخص همسايه‌ات هستم ، زود وضو بگير و جامه‌ات را بپوش كه به اتفاق هم به مسجد برويم . - من همان ديشب كه از مسجد برگشتم ، از اين دين استعفا كردم . برو يك آدم بيكارترى از من پيدا كن كه كارى نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند . من آدمى فقير و عيالمندم ، بايد دنبال كار و كسب روزى بروم . . امام صادق بعد از اينكه اين حكايت را براى اصحاب و ياران خود نقل كرد ، فرمود : « به اين ترتيب آن مرد عابد سختگير ، بيچاره‌اى را كه وارد اسلام كرده بود خودش از اسلام بيرون كرد . بنابراين شما هميشه متوجه اين حقيقت باشيد كه بر مردم تنگ نگيريد ، اندازه و طاقت و توانايى مردم را در نظر بگيريد . تا مىتوانيد كارى كنيد