تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١

تازه مسلمان

دو همسايه كه يكى مسلمان و ديگرى نصرانى بود گاهى با هم راجع به اسلام سخن مىگفتند . مسلمان كه مرد عابد و متدينى بود آنقدر از اسلام توصيف و تعريف كرد كه همسايهء نصرانىاش به اسلام متمايل شد و قبول اسلام كرد . شب فرا رسيد . هنگام سحر بود كه نصرانى تازه مسلمان ديد درِ خانه‌اش را مىكوبند . متحير و نگران پرسيد : « كيستى ؟ » . از پشت در صدا بلند شد : من فلان شخصم ، و خودش را معرفى كرد . همان همسايهء مسلمانش بود كه به دست او به اسلام تشرف حاصل كرده بود . - در اين وقت شب چكار دارى ؟ . - زود وضو بگير و جامه‌ات را بپوش كه برويم مسجد براى نماز . تازه مسلمان براى اولين بار در عمر خويش وضو گرفت و به دنبال رفيق مسلمانش روانهء مسجد شد . هنوز تا طلوع صبح خيلى باقى بود . موقع نافلهء شب بود . آنقدر نماز خواندند تا سپيده دميد و موقع نماز صبح رسيد . نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقيب بودند كه هوا كاملا روشن شد . تازه مسلمان حركت كرد كه برود به منزلش ، رفيقش گفت :