خوانسالار آهسته بيخ گوش خليفه گفت : « به خدا قسم كه ديگر اين مرد روى رستگارى نخواهد ديد . » .
طولى نكشيد كه ديدند شريك ، هم عهدهدار تعليم فرزندان خليفه شده و هم منصب « قضا » را قبول كرده و برايش از بيت المال مقررى نيز معين شد .
روزى با متصدى پرداخت حقوق حرفش شد . متصدى به او گفت : « تو كه گندم به ما نفروختهاى كه اينقدر سماجت مىكنى ؟ » .
شريك گفت : « چيزى از گندم بهتر به شما فروختهام ، من دين خود را فروختهام . » « 1 »
هامش
( 1 ) . مروج الذهب مسعودى ، جلد 2 ، حالات مهدى عباسى .