روز ديگر اعرابى به مسجد آمد ، درحالى كه همه جمع بودند . رسول اكرم رو به جمعيت كرد و فرمود : « اين مرد اظهار مىدارد كه از ما راضى شده ، آيا چنين است ؟ » اعرابى گفت : « چنين است » و همان جملهء تشكرآميز كه در خلوت گفته بود تكرار كرد . اصحاب و ياران رسول خدا خنديدند .
در اين هنگام رسول خدا رو به جمعيت كرد و فرمود : « مثل من و اين گونه افراد ، مثل همان مردى است كه شترش رميده بود و فرار مىكرد ، مردم به خيال اينكه به صاحب شتر كمك بدهند فرياد كردند و به دنبال شتر دويدند . آن شتر بيشتر رم كرد و فرارىتر شد . صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت خواهش مىكنم كسى به شتر من كارى نداشته باشد ، من خودم بهتر مىدانم كه از چه راه شتر خويش را رام كنم .
« همين كه مردم را از تعقيب باز داشت ، رفت و يك مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بيرون آمد . بدون آنكه نعرهاى بزند و فريادى بكشد و بدود ، تدريجا درحالى كه علف را نشان مىداد جلو آمد . بعد با كمال سهولت مهار شتر خويش را در دست گرفت و روان شد .
« اگر ديروز من شما را آزاد گذاشته بودم حتما اين اعرابى بدبخت به دست شما كشته شده بود - و در چه حال بدى كشته شده بود ، در حال كفر و بت پرستى - ولى مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمى و ملايمت او را رام كردم . » « 1 »
هامش
( 1 ) . كحل البصر ، صفحهء 70 .