مردى كه كمك خواست
به گذشتهء پرمشقت خويش مىانديشيد ، به يادش مىافتاد كه چه روزهاى تلخ و پرمرارتى را پشت سر گذاشته ، روزهايى كه حتى قادر نبود قوت روزانهء زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد . با خود فكر مىكرد كه چگونه يك جملهء كوتاه - فقط يك جمله - كه در سه نوبت پردهء گوشش را نواخت ، به روحش نيرو داد و مسير زندگانىاش را عوض كرد و او و خانوادهاش را از فقر و نكبتى كه گرفتار آن بودند نجات داد .
او يكى از صحابهء رسول اكرم بود . فقر و تنگدستى بر او چيره شده بود . در يك روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده ، با مشورت و پيشنهاد زنش تصميم گرفت برود و وضع خود را براى رسول اكرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالى كند .
با همين نيت رفت ، ولى قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد : « هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مىكنيم ، ولى اگر كسى بىنيازى بورزد و دست حاجت پيش مخلوقى دراز نكند خداوند او را بىنياز مىكند . » آن روز چيزى نگفت و به خانهء خويش برگشت . باز با هيولاى مهيب فقر كه همچنان بر خانهاش سايه افكنده بود روبرو شد . ناچار روز ديگر به همان نيت به